بود ، امّا در مقام مقرّبان بر قضيهء « حسنات الأبرار سيّئات المقرّبين » همه ذنوب و سيّئات بود ؛ از جهت آنكه اعمال و افعال را از خود دانسته باشد ، و بدان محجوب گشته ، و آن خود به حقيقت فعل حق بوده باشد . و وى به « 1 » اين تصوّر فاسد ، آثم « 2 » و بزهمند 272 بود و صادقترين احوال وى در طريق ابرار در مقام مقرّبان زور و بهتان بود ؛ زيرا كه وجود و هستى در ميان بود ، و مغرور پندار و گمان خود بود . و صافىترين قصدها و نيّتهاى وى با وجود وجود « 3 » ، عين فتور و محض قعود « 4 » بود ؛ از جهت « 5 » علّت رسم . و بقيّهء حدوث ، نامرضىّ « 6 » ارباب قرب بود .
و بعضى احوال و قصود « 7 » را به اين صورت شرح كردهاند كه « 8 » : مثلا چون برقى از لوائح توحيد بر وى تابد وجود وى را متلاشى گرداند ، و جز حقّ چيزى نبيند ؛ شاهد « 9 » را عين مشهود « 10 » تصور كند و از تساكر 273 به شطح گفتن درافتد ، به اعتبار ظهور نور تجلّى ، و خفاى وجود وى . امّا چون مقام وى « 11 » نبود چون از اين سكر به صحو آيد ، داند كه در آن عقيده صادق نبوده است ؛ كه انّيّت « 12 » وى باقى بوده است و تشطّح 274 « 13 » وى زور بوده است .
و آنچه صافىترين قصد وى است « 14 » قعود بود ؛ از جهت آنكه چون قاصد به مقصود رسيد و طالب به مطلوب پيوست و ديد كه مقصود ،
أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ
« 15 » است ، دانست كه از نطق به زبان ، « 16 » نزديكتر است ؛ و از قصد و فكر به دل نزديكتر است ، قصد وى قعود گردد « 17 » و از حركت و طلب فرونشيند .
اگرچه « 18 » اين سخن فى الواقع پسنديده است ، امّا در اين محل به سخن شيخ
هامش
( 1 ) . ج : را .
( 2 ) . ج : اثم .
( 3 ) . ج : - وجود .
( 4 ) . ج : عقود .
( 5 ) . ع : - جهت .
( 6 ) . ج : تا .
( 7 ) . ج : قعود .
( 8 ) . ج : - كه .
( 9 ) . ع : مشاهده .
( 10 ) . ع : شهود .
( 11 ) . ج : - وى .
( 12 ) . ع : نيّت .
( 13 ) . ع : به شطح .
( 14 ) . ج : - است .
( 15 ) . ق / 16 .
( 16 ) . ج : + به زبان .
( 17 ) . ع : - و .
( 18 ) . ع : - چه .