« در خود نگرد همگى خود ، او را يابد ، گويد : " أنا من أهوى و من أهوى أنا " » يعنى ، بيت :
جانا ز ميان ما منى رفت و تويى * چون من تو شدم تو من ، مكن ذكر دويى !
« در هرچه نظر كند وجه دوست بيند ، معلوم كند كه
كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ
چه وجه دارد ؟ چرا شايد كه ضمير وجهه » اگرچه مفسران عايد به حقّ داشتهاند ، « عايد به " شىء " باشد ؟ » يعنى هر چيزى هالك است مگر وجه او كه حقيقت و عين ثابتهء اوست ؛ قال الشيخ فى الباب السادس و الخمسين و ثلاثمائة من فتوحات المكّيّة :
« كلّ شيء هالك [ بالصّورة ] للاستحالات إلّا وجهه و الضّمير فى وجهه يعود الى الشّيء فالشيء هالك من حيث صورته غير هالك من حيث وجهه و حقيقته » « 1 » .
« بهر چه شىء از روى صورت ، هالك است » لاستحالات الصّور بعضها ببعض « و از روى معنى » يعنى از روى حقيقت و عين ثابته ، « باقى » ؟ زيرا كه صور علميّهء حقّ سبحانه ممتنع الزّوال است ؛ « و به چه وجه معنى آن وجه » كه در " الّا وجهه " واقع است « ظهور حقّ است سبحانه ؟ » بدان وجه كه حقيقت هر شىء و عين ثابتهء وى ظهور حقّ است سبحانه بر خودش ، به اعتبار شأنى كه آن شىء مظهر اوست ، و شكّ نيست كه ظهور حقّ به اين معنى باقى است و غير هالك به خلاف ظهور وى به حسب صور ، و دليل بر اين معنى ، كه معنى وجه ظهور حقّ مىتواند بود ، آن است « كه
وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ
» اضيف الوجه الى الرّبّ لا الى ضمير المخاطب .
« اى دوست ، چون دانستى كه معنى و حقيقت اشياء وجه اوست » يعنى وجه حقّ سبحانه ، « پس " ارنا الاشياء كما هى " مىگوى ! » تا مكاشف شوى به آنكه حقايق اشياء و اعيان ثابتهء ايشان وجه حقّ است ، يعنى ظهور وى بر خودش در مرتبهء علم ، و آن نيست جز ظهور وجود واحد به اعتبار خصوصيّات شئون كه در غيب هويّت عين ذاتند ؛ پس صور همهء اشياء ، به اعيان ثابتهء ايشان راجع شود و اعيان ثابته به وجود
هامش
( 1 ) . فتوحات المكّيّة ، ج 3 ، ص 255 .