تخطي إلى المحتوى الرئيسي

أشعة اللمعات ( فارسى ) — صفحة 220

مساهمون:

ص٢٢٠
در بحرى افتاده‌ام » يعنى بحر جمعيّت وحدت « كه كرانش پديد نيست ؛ بيت « 1 » : حريفى مىكنم با هفت دريا » يعنى با درياى وحدت ، كه احديّت جمع صفات سبعهء كماليه است ، كه همه صفات راجع به آن‌هايند ، « اگرچه زور يك شبنم ندارم ، اگر معانى اين كلمات نسبت با بعضى مفهوم » كه در هر محل ادراك خصوصيّتى نتواند كرد ، « مكرر نمايد ، معذورم ؛ كه هرچند قصد مىكنم كه خود را به ساحل اندازم ، تا خبر است موجم در ربوده است و به لجّه » يعنى معظم بحر كه محل تلاطم امواج است ، « افكنده ؛ شعر :
الحمد للّه على أنّنى * كضفدع تسكن فى اليمّ إن هي فاهت ملأت فاها * أو سكتت ماتت من الغمّ
يعنى سپاس خداى را بر آنكه من چون غوكىام در بحر ، وطن كرده ، اگر دهان بگشايد ، دهانش را تمام آب گيرد و اگر خاموش گردد ، از اندوه بميرد ؛ و رباعية :
من غوككىام بحر شده منزل من * حلّ ناگشته ز هيچ‌كس مشكل من گر لب بگشايم ، دهنم پر گردد * ور دم نزنم ز غم به درد دل من
« و چندان‌كه خود را ملامت مىكنم كه ، بيت :
آنجا كه بحر نامتناهى است موج زن * شايد كه شبنمى نكند قصد آشنا
اما همت مىگويد كه نااميدى شرط نيست ؛ بيت :
اندر اين بحر بىكرانه چو غوك * دست و پايى بزن ! چه دانى ، بوك »
يعنى بو ، كه از خود برهى و از هستى خود خلاص شوى بلكه ديگرى را خلاص گردانى ، « دل ، نيز به موجب فرمودهء همّت براى خلاص خود و استخلاص ديگران ، دست و پايى مىزند و با جان به لب رسيده » يعنى به لب درياى نيستى رسيده ، « خطابى مىكند كه :
كى بود ما ز ما جدا مانده ؟ * من و تو رفته و خدا مانده »
هامش
( 1 ) .« حريفى مىكنم با هفت دريا * اگرچه زور يك شبنم ندارم » .