چون بنوشى باده لا يعقل شوى * ناظر جانان و يار دل شوى » « 1 »
« اى عزيز هشياران كه جام محبت نوشيده باشند به سبب سكر ذوق ديده باشند چون نيممستانه چشم به عالم صورت كنند و بدانند آنچه نشنيده باشند و تعريف آن نتوانند كرد مراتب ايشان پيش خداى تعالى هزار بار بلندتر است از دانندهء خبر كه به علم باشد » « 2 »
ساقيا مى ده ميى كآرد حضور * آن ميى نى كآورد بانگ غرور
آن ميى كه نفس بر خاك افكند * تا صفاى نو بر افلاك افكند
آن ميى كه ناورد آخر ملال * كه بود ذوقش مزيد و بىزوال
آن ميى كه دل كند راضى به دوست * آن ميى كز ساغر و پيمان هوست
آن ميى كه عقل با تمكين كند * نى ميى كه روى را رنگين كند
آن ميى كه متصل با كوثر است * كه ظهور دايم و جانپرور است
آن ميى كه شخص را عريان كند * فارغ از وسواس هر شيطان كند . . . « 3 »
« كه جامم پياپى دهى اى غلام * كه مى مىرساند ز جانان پيام « 4 »
كه در مى نهانَست سرّى غريب * كه آن سِر نداند به غير از حبيب » « 5 »
سبك شاعرى و نويسندگى :
1 . نظم
ولى فعل زمان چون شعر بنده است * كه مىتازد فرس بر بام و ميدان « 6 »
پيرجمال براى شرح عقايد و گفتههايش بيشتر به نظم تمايل دارد علت آن را همچنين گفته است :
« گوش به نظم دار كه در نثر حجاب نورانى هست و در نظم همه عشق است و مستى و حقيقت حق در سر نظم گوياست » « 7 »
هامش
( 1 ) . احكام المحبين ، برگ 160 .
( 2 ) . نهاية الحكمة ، برگ 245 .
( 3 ) . فتح الابواب ، برگ 544 .
( 4 ) . شرح الكنوز ، ص 253 .
( 5 ) . همان ، ص 264 .
( 6 ) . ديوان پيرجمال ، ص 126 .
( 7 ) . تنبيه العارفين ، برگ 238 .