بازگو آن قول اى داراى حال * تا ز حسن يار تو يابم وصال
بازگو آن قول اى شيرينسخن * كه بخواهد رفت روحم از بدن
بازگو آن قول موزون بازگو * تا كه خوش برهم زنم سنگ و سبو
بازگو آن قول موزون اى حريف * تا بپيوندد به جان جان اليف . . . « 1 »
2 . 5 . عقايد قلندرگونه :
از اشارات پيرجمال برمىآيد كه به درويشان قلندر به ديدهء احترام مىنگريسته و در مواردى نيز آنان را ستوده و با آنها صحبت و دوستى داشته است براى نمونه :
پيران مجرد قلندر * اين تاج نهادهاند بر سر
پنداشتهاى كه عور و خوارند * يا مست و لوند و لقمهخوارند
بيدار و نگاهبان شاهند * هم راهنماى و عين راهند
زان بىكفشند و بىكلاهند * كاندر پى قصد هر تباهند
تا در صف غزوشان نگيرند * تا همچو وحوش و دد نميرند
زان پيشتر از اجل بمردند * كاول همه زهر و نيش خوردند
هركو نرود به كوى رندان * جامى نكشد ز سربلندان . . . « 2 »
« اين رباعى ياد گير كه از قلندرى حقيقى فراگرفتهام :
حقا دل آزاد گدايان دارند * سررشتهء عشق بىنوايان دارند
گنجى كه زمين و آسمان طالب اوست * چون درنگرى برهنهپايان دارند « 3 » »
ولى اينكه بخواهيم پيرجمال را از قلندريه بدانيم با شريعتمدارى وى و بخصوص تأكيدش بر رعايت سنن مؤكدهء شرعى و رعايت اصول و فروع شريعت همخوانى ندارد بهعلاوه همان گونه كه در مبحث ملامت نيز گفته شد وى در هيچ جا از تخريب عادات و
هامش
( 1 ) . مرآة الافراد ، ص 239 .
( 2 ) . تنبيه العارفين ، برگ 294 .
( 3 ) . مفتاح الفقر ، نسخهء خطّى كتابخانهء ملّى ملك ، برگ 296 .