آن مَهِ نامهربان هر مَه تابان شود ، * بَدر شود ، ناگهان لاغر و پنهان شود . . .
( چهل و سه بيت ) ، 110 - 112
سِرّ ما را بىگمان موقن بود * زانكه مؤمن آينه مؤمن شود
( فقط يك بيت ) ، 299
كس به زيرِ دُمّ خَر خارى نهد * خر نداند رفعِ آن ، برمىجهد . . .
( دو بيت ) ، 264
با كريمى گر كنى احسان ، سزد ، * هر يكى را او عوض هفتصد دهد
( فقط يك بيت ) ، 331
هركه در كوى غمش صابر و جانباز آيد * چون تن ار گشت فنا ، ليك چو جان بازآيد . . .
( پنج بيت ) ، 37 ، 104 ، 105
بيا ، طالب ، آخر مشو نااميد ، * كه جُوياى صيدست بازِ سفيد . . .
( پنج بيت ) ، 75
هر مَه مَهِ مَن بىمن اسرار به من گويد ، * چون بلبل آشفته احوال چمن گويد . . .
( پنج بيت ) ، 76
درآ ، سائل ، به صلح و كينه بگذار * كه تا گويم حديث پرده و بار . . .
( شصت و چهار بيت ) ، 270 - 272
بيا ، گوشى به رازِ عاشقان دار * اگرچه رازِ دل نايد به گفتار . . .
( دو بيت ) ، 251
اى كه دارى ميل روى خوبِ يار ، * رُو ابا اهل محبت روزهدار . . .
( دو بيت ) ، 233
گفت اى احولانِ بىابصار ، * شاد از اسفار و خرّم از افسار . . .
( چهل و چهار بيت ) ، 225 - 227
بازِ سلطانى عزيز و كاميار ، * ننگ باشد گر كند كبكت / كبكش شكار
( فقط يك بيت ) ، 236 ، 354
بيا يكدم چو آدم دَم نگهدار * كه تا گردى خليفه دَورِ پرگار . . .
( هشتاد بيت ) ، 122 ، 126
پريشانِ زُلفش ندارد قرار ، * كه قدش چو دارست و زلفش چو مار . . .
( دوازده بيت ) ، 79
حلقهء زنجير زُلف آن نگار * گشته اندر گردنم خوش استوار . . .
( پنج بيت ) ، 277
موسيا ، گر خضر يا بى درگُذار ، * مُرده شو در پيش رويش زينهار . . .
( شش بيت ) ، 281