تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مرآت الافراد ( فارسى ) — صفحة 337

مساهمون:

ص٣٣٧
( 810 ) حديث نبوى . ر . ك . كشف الخفاء ، ج 2 ، ص 402 ، و بستان السياحة ، ص 258 ، 484 ، 486 ، ص 492 و 653 ، و فيه ما فيه ، ص 12 . ر . ك . مثنوى كلاله خاور ، دفتر ششم ، ص 364 ، سطر 1 و دفتر ششم ، ص 408 ، سطر 36 ، كه در آن به صورت « موتوا قبل موت » آمده است . ( 811 ) صورت بستن : صورت و انجام گرفتن . ( 812 ) وجد : حالت ذوق و شوق كه صوفيان سماع‌پسند را مىشود . ( لغت‌نامه ) ( 813 ) حال : جذبه ، حالتى خاص كه صوفيان را دست دهد ، شور و وجد صوفيانه ( مقابل قال ) . ( لغت‌نامه ) ( 814 ) قهر : خشم ، غضب . ( فرهنگ معين ) ( 815 ) قرآن : لقمان ، بخشى از آيهء 33 و فاطر ، بخشى از آيهء 5 . ( 816 ) « فقيره » معلوم نشد كيست . ( 817 ) تعلق : ( مايهء ) دلبستگى . ( 818 ) قرآن : النور ، بخشى از آيهء 40 . ( 819 ) نائب : پيشكار ، مباشر . ( فرهنگ معين ) ( 820 ) روزنامه . 1 ) دفترى كه در آن شرح وقايع روزانهء دربار پادشاهان و غيره را مىنوشتند . 2 ) گزارش وقايع‌نگاران دولت از ولايات . ( فرهنگ معين ) ( 821 ) به غور گناهكاران برسد : بر كنه و حقيقت بزه گناهكاران واقف شود . ( 822 ) در وقت : فورا . ( 823 ) ذوق : نزد صوفيه اول درجهء شهود را ذوق گويند . شهودى كه در اثناء بوارق متواليه باشد و ذوق را در مرتبت كامل‌تر شرب گويند . ذوق از ثمرات تجلى و نتايج كشوفات و واردات است ، و اول ذوق است بعد شرب است و بعد سيراب شدن . ( فرهنگ لغات عرفانى ) ذوق نزد صوفيه عبارت از مستيى است كه از چشيدن شراب عشق مر عاشق را شود . و شوقى كه از استماع كلام محبوب و از مشاهدهء ديدارش روى آورد . و از آن عاشق بيچاره در وجد آيد و از آن وجد بى خود و بىشعور گردد و محو مطلق شود . ( لغت‌نامه ) ( 824 ) امير مجد الدين حبيب اللّه : شناخته نشد ، ظاهرا از مشاهير نيست . ( 825 ) طامه ( جمع آن طامات ) : بلاى بزرگ ، حادثهء عظيم . ( فرهنگ معين ) ( 826 ) قرآن : السجدة ، 29 . ( 827 ) در حال : فورا . ( 828 ) اسباب مزبله است : شايستهء مزبله است . ( 829 ) آرام دو روزهء مدد عذابست : ظاهرا يعنى آرامش و تنعّم اين زندگى دو روزهء دنيا منجر به عذاب آخرت مىشود . ( 830 ) قسم : قسمت . ( 831 ) اهل تقليد : در مقابل اهل استدلال و اهل اجتهادند و اين طايفه را عوام مىگويند ، چنان كه اهل استدلال را خواص گويند . ( فرهنگ لغات عرفانى ) ( 832 ) زرّاق : مكّار ، حيله‌گر ، رياكار . ( فرهنگ معين )