در پردهى غم ز تيرهروزى * سوزن شدم از خيال دوزى
در پرده خيال خويش ديدم * گفتم به حقيقتى رسيدم
دل نقش رخش به ديده بنگاشت * يعنى به خيال ، گل توان داشت
از خانه برون دويد سرمست * دستارچهى خيال در دست
سرگشته شده به سر درافتاد * دستارچه را به باد برداد 82
مقالهى دوم اين منظومه به انسان و استعلاى وجودى او اختصاص دارد . نكتهى جالب توجه در عرفان اسلامى همين توجه داشتن به انسان و ارزش قايل شدن براى او در نسبتش با حق است . انسان خلاصهى وجود است ، و آيينهاى در برابر مطلق . او حامل آتشى است كه هرگز نمىميرد . او بلبل روضهى مقدس و شهباز فضاى قاب قوسين و مرغابى بحر لايزالى است . او قطرهاى است كه دريايى را در جوى خود روان دارد ! وقتى كه مثل خس به ساحل دنيا روى مىكند ، جز كف چيزى در دستان افسوس خويش ندارد . با غوص در خويشتن است كه مىتوان صدف وجود را گشود و گوهر پنهان را از آن خويش كرد :
اين آتش ما چگونه ميرد ؟ * كاين درد دوا نمىپذيرد
اى بلبل روضهى مقدس * مردار مجوى همچو كركس
دانى كه ترا چه خواند كونين ؟ * شهباز فضاى قاب قوسين
مرغابى بحر لايزالى * ليكن چه كنم كه در خيالى
اى قطره تو غافلى كه دريا * در جوى تو مىرود هويدا
او نيست نهان به ملك توحيد * تو ديده بيار ، مىتوان ديد
اى همچو خس آمده به ساحل * جز كف نكنى تو هيچ حاصل
گوهر طلبى صدفشكن باش * غواص محيط خويشتن باش
مغرورى از آنكه بر كنارى * از غرقه شدن خبر ندارى
اى آنكه نباشدت غم خويش * بنشين و بدار ماتم خويش
آيينهى هر دو عالمى تو * انديش كه با كه همدمى تو 83