فصّ حكمة وجوديّة فى كلمة داوديّة مراد از حكمت وجوديّه وجود عالم انسانى است نه مطلق وجود ، چه او غير مختص است به چيزى از اشياء پس چگونه متصوّر شود اختصاصش به نبيّى از انبياء ؟
و چون آدم اوّل افراد حقيقت انسانيّه بود در وى ظاهر نمىشود از جمعيّت اين حقيقت مگر آنچه مقتضاى تعيّن اوست و لائق به استعداد و اعتدال مزاج شخصى او . لاجرم ممكن نشد ظهور مقام خلافت به تمامى در وى چنان كه رسالت نيز ظاهر نشد اول مگر در نوح . پس آثار اين جمعيت و احكامش در كلّ انبياء به تدريج ظاهر شد تا غايتى كه به تمامى در داود ظهور يافت و در فرزند او سليمان عليهما السلام به كمال رسيد .
و از براى اشتراك هر دو درين جمعيّت حقّ سبحانه و تعالى به طريق تشريك گفت :
وَ لَقَدْ آتَيْنا داوُدَ وَ سُلَيْمانَ عِلْماً
. و از ايشان حكايت كرد كه
يا أَيُّهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّيْرِ وَ أُوتِينا مِنْ كُلِّ شَيْءٍ
.
و نيز حضرت حقّ فرمود
وَ كُلًّا آتَيْنا حُكْماً وَ عِلْماً
و ايشان در شكر اين نعم گفتند
الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِي فَضَّلَنا عَلى كَثِيرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُؤْمِنِينَ
.
و از براى آنكه احكام خلافت به تمامى اوّلا در داود ظاهر شد حقّ سبحانه