او عين ظهور اوست ، و در وجود غير او نيست تا به نسبت غير ظاهر باشد يا باطن باشد ، بيت :
آن جان جهان چراست از ديده نهان * چون هست درون دل چو خورشيد عيان
نى نى غلطم كه هرچه مىبينم اوست * چون مظهر ذات اوست ذرات جهان
پس او ظاهر است مر نفس خويش را به نفس خويش ، چنان كه ظاهر است عارفان را ؛ و باطن است از نفس خويش به نفس خويش چنان كه باطن است و مختفى از محجوبان ؛ و عارف و محجوب دو مظهراند از مظاهر او . پس حق مسمى است به اسم ابو سعيد و به اسم غير او از اسماى محدثات به حسب تنزلات او در مظاهر اكوان . بيت :
گاه جان خوانم ترا گاهى بدن * گه منزه دانمت از جان و تن
چون اسامى را مسمّى جز تو نيست * گه حسينت خوانم و گاهى حسن
گر رهايى يابم از قيد وجود * گاه من باشم تو و گاهى تو من
غارت عمر منى اى جانفزا * آفت جان منى اى دل شكن
فيقول الباطن لا إذا قال الظّاهر أنا ، و يقول الظّاهر لا إذا قال الباطن أنا و هذا فى كلّ ضدّ .
يعنى هرگاه كه اسم ظاهر « أنا » گويد و مظهر انانيت و مريد تحقق خويش باشد اسم باطن نفى او كند ، و هرگاه كه اسم باطن گويد منم و ظاهر به حقيقت و مثبت حقيقت خود شود اسم ظاهر نافى او باشد ، چه ضدّيت مقتضى منافات است . و در هر ضدّين حال بدين منوال است كه هريك مثبت مقتضاى ذات خود و نافى مقتضاى مقابل خويش است . پس هرگاه كه حق ظاهر شود از آن جهت كه باطن است و باطن گردد از آن روى كه ظاهرست جمع كرده باشد در ميان ضدين از وجه واحد .