و لا لا يسعها فافهم ،
وَ اللَّهُ يَقُولُ الْحَقَّ وَ هُوَ يَهْدِي السَّبِيلَ
.
پس إله معتقدات قابل حدود است از آنكه معيّن است و مقيّد ؛ و آن الهى است كه قلب عبد سعت گنجائى او دارد اعنى قلب چون معيّن و مقيّد است و مكتنف به عوارض معيّنه و حدود مشخّصه ، لاجرم ادراك نمىكند مگر مثل خود را و احاطه نمىكند مگر آنچه را معيّن و محدود باشد چنان كه اوست . و إله مطلق از حدود مبرّا و از احاطه معرّاست ، پس هيچچيز را سعت گنجائى او نيست ، و چگونه يك چيز او را احاطه كند كه او عين همه اشياست و به حقيقت غير او نيست ؛ اما هر احدى را اين ادراك ميسّر نگردد .
آرى :
او هست نهان و آشكار است جهان * بل عكس بود شهود اهل عرفان
بل اوست همه چه آشكارا چه نهان * گر اهل حقى غير يكى هيچ مدان
و هيچچيز موصوف نمىشود به اينكه احاطهء نفس خويش مىكند يا نمىكند ؛ فهم كن تا رشاد يا بى .
اگرچه ظاهر اين قول كه إله مطلق در هيچچيز نمىگنجد منافى آن است كه شيخ پيش ازين فرمود كه قلب عارف سعت گنجائى حقّ دارد امّا به توفيق الهى .
توفيق آنست كه احاطهء قلب ، حقّ را به حسب تجلّى است ؛ و تجلّى حقّ ابدا به قدر استعداد متجلّى له است و متجلّى له عينى است مقيّد ، پس ممكن نيست كه حقّ مطلق من حيث الإطلاق بر او تجلّى كند ، چه اين نوع تجلّى ، وجود و تعيّن متجلّى له را ابقاء نمىكند از براى تحقق منافات . لاجرم ممكن نيست كه به جميع اسماء و صفات دفعتا بر يك چيز تجلى كند و در اين مقام كه نفى احاطه كرده است مراد اين است .
امّا مراد از كلام سابق آنست كه قلب عارف را قابليّت جميع تجلّيات اسمائيه هست ؛ و ليكن حق بر او دفعتا به همه اسماء تجلى نمىكند و او را نيز قابليّت اين نيست . و حقّ سبحانه و تعالى به لسان اهل كمال سخنگوى است