رُدَّتْ إِلَيْنا »
به همان بضاعت اصلى و مايهء كمالى خود قناعت نمايد ، محض خسران و عين نقصان باشد و در ميان ملأ اعلى به عار عظيم و مقت كبير مخصوص گردد « 1 » ؛
« و عقل كل به صدت « 2 » عيب متّهم دارد »
« 3 » .
أنسيت يا مسكين عهد المربع * و سلوت عن سكّان ذات الأجرع
تنسى العهود إذا تطاول عهدها * فكأنّه أنساك عهد المربع
لا لا معاذ اللّه أن ينسى « 4 » اللّوى * و عهوده فلديه كلّ تمتّع
العيش صاف و الأليف مؤالف * و الماء جار فيه لم يستنقع
مىبايد كه در غفلتآباد
« رَضُوا بِالْحَياةِ الدُّنْيا »
ننشينى و پشت بر متّكاى
« وَ اطْمَأَنُّوا بِها »
نزنى بلكه بر پاى طلب بايستى و كمر خدمت سلطان عشق در ميان جان بندى تا به ميامن التفات اقبال آيات او از حضيض نقص به اوج كمال ترقى كنى و از دركات بعد به درجات قرب فايز گردى . پنبهء غفلت از گوش هوش دور كن و اين پند بنيوش كه
« لا يُنَبِّئُكَ مِثْلُ خَبِيرٍ »
تو را از دو گيتى برآوردهاند * به چندين ميانجى بپروردهاند
نخستين فطرت پسين شمار * تويى خويشتن را به بازى مدار
به عرض پايهء سرير اعلى رسانيدهاند كه به قوّت بازوى قواى نظرى ، مغرور گشته دست تصرّف در خزاين معارف كشفى و [ 454 الف ] جواهر حقايق الهى مىزنى و قناعت به ادراك ظواهر طبايع و معرفت عوارض آن - كه بيشتر از آن حوصلهء جوارح و مشاعر تو برنمىتابد - نمىكنى ؛ مكن كه « 5 »
زور كمان بيش ز بازوى توست * سنگ وى افزون ز ترازوى توست « 6 »
* *
أتيت بيوتا لم تنل من ظهورها * و أبوابها عن قرع مثلك سدّت
فرمودند كه تا غايت كه در مهامه بعد و فلوات غفلات به سراب مخيّلات رسمى و
هامش
( 1 ) . در اصل ندارد ؛ طبق نسخه بدلها افزوده شد ؛B: + ع ؛D: + ص ؛GوJ: + مصراع
( 2 ) .B , C , D , E , F , I , J: صدش ؛G: صدى
( 3 ) .F: + بيت ؛GوJ: + شعر
( 4 ) .F: تنسى
( 5 ) .D: + ش ؛F , GوJ: + بيت
( 6 ) .D: + ش ؛G J: + شعر