الهى زده مراكب ادراك در حديقهء حقايق ثمار و گلبن لطائف ازهار او « 1 » كه قروق خاصّه است مىراند « 2 » .
و أين السّها من أكمه عن مراده * سها عمها لكن أمانيه غرّت
چون تو نيز از آن سرزمينى و زبان يكدگر « 3 » را مىدانيد ، طريق آن است كه سوابق عهود را به لواحق حقوق ملحق گردانى و سحرى كه سماط انبساط ملأ اعلى بر قاطنان خطّهء خاك تفريق كنند و ملازمان آستانهء عقول علوى به ارسال نوال افضال و افاضت زلال تكميل و ارشاد ، محبوسان مطمورهء زمين و زمان را دريابند از آن ممرّ در آيى و او را خالى از مشاعر مذهله و اعوان مضلّهاش دريابى [ 453 الف ] و از فحواى فرمودهء
« أَ حَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَ هُمْ لا يُفْتَنُونَ »
او را تنبيهى كنى و ساير اعيان و اعوان مملكتش را معلوم كرده و راتق و فاتق امور ايالتش بأسرها تحقيق نموده مداخل و مخارج آن شهرستان كما ينبغى تفحّص نمايى و هر چه زودتر به ما ملحق گردى .
چون بريد الهام مقتضاى فرمودهء عالم مطاع به تقديم رسانيده شيخ را در خلوتخانهء تجرّد و صومعهء قدس - كه حجاب غواشى هيولانى و حواشى جسمانى آنجا بار نداشتند - دريافت ، صحايف عهود قديم را به فحاوى « 4 » « و أظنّها نسيت عهودا بالحمى » مرقوم ديد و صفايح محبّت اصلى به سطور « طول العهد منسي » معنون ؛ « 5 » گفت : فضاى فسحتآباد قدس - كه هواى آب حيوان آثارش متكفّل حيات ابدى است و نسايم منازل جنان نشانش معطّر به روايح بقاى سرمدى - گذاشتن و در تنگناى زواياى آميزش و پيغولهء مضايق آلايش خود را « 6 »
پى سپر جرعهء مىخوارگان * دستخوش بازى سيّارگان
ساختن ، نزد ارباب عقول سليمه و فطانت صحيحه وقتى مسلّم باشد « 7 » و در نظر اصحاب بينش و انجمن مبصّران آفرينش گاهى معذور ، كه از براى استرباح فوائد جليله و استحصال جواهر نفيسه بود . پس اگر در اينجا بر مقتضاى [ 453 ب ]
« هذِهِ بِضاعَتُنا
هامش
( 1 ) . در اصل ندارد ؛ مطابقB , C , D , F , G , IوJافزوده شد .
( 2 ) .D: + ش ؛GوJ: + شعر ؛F: + بيت
( 3 ) .B , D , IوJ: يكديگر
( 4 ) .D , I: فحواى ؛FوG: + مصراع
( 5 ) .D: + گشت
( 6 ) .B , F , GوJ: + بيت ؛D: + ش
( 7 ) . در اصل : باشند