سراپردهء پيكر انسانى گسترانيده ، گرد آلايش تعلّقات هيولانى و كدورات جسمانى از دامن وقت مجرّدان صوامع روحانى بيفشاند « 1 » .
پيش دران پرده در انداختند * عرصهء تلبيس برانداختند
مهتر حرارت غريزى كه چابكسوار ميدان خدمت است ، قناديل ذكا و مشاعل « 2 » شعور را در جمعيّت خانهء اقصى قدس به وقيد
« يَكادُ زَيْتُها يُضِيءُ وَ لَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نارٌ »
بر افروختن گرفت . شيخ قدسى شعار تجرّد دثار عقل از خلوت « 3 » تبتّل و انقطاع ، متوجّه جماعت خانهء آميزش و اجتماع گشت . اقران حلقهء ارادتش « 4 » اصحاب مجلس استفادتش ، يكسر به استسعاد شرف پايبوس مبادرت نموده حاضر گشتند « 5 » .
جمله به آيين سرافكندگى * گوش ادب حلقهكش بندگى
شيخ نورانى در آن حلقهء تقديس اذكار سبحانى « 6 » « كالبدر حفّ بواضحات الأنجم » گاهى بر مقتضاى فرمودهء
« وَ أَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الْأَقْرَبِينَ »
از براى اجتلاى مثل معارف و استشمام فوائح اذواق آن ، به صياقل آيات توبيخ مؤدّى و احاديث تعيير فحوى ، زنگ آلايش حدثان و دنس آميزش تعلّقات اكوان از مرائى « 7 » ادراك ايشان مىزدود . و گاهى بر فحواى
« وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِي هِيَ أَحْسَنُ »
از براى اقتناص شوارد حقايق و استلذاذ به لطائف اطعمهء آن در مهامه معانى و فيافى سعت فضاى او ، تارة اقتفاى آثار مشّائيان كرده به كمند حقايق شكار افكار ، نوافر غزلان تنزيه را در مخالب ادراك آن جوارح مىنهاد ، و تارة اقتباس انوار اشراقيان نموده به دام انفراد و دانهء مغناطيس آثار تجريد ، قواهر انوار تقديس « 8 » در برازخ حوصلهء ايشان فرومىآورد .
بركشيدن « 9 » عشق ، نغمه را و فرستادن به رسالت سوى شهرستان عقل « 10 »
عشق چو اين حقّه و اين مهره ديد * بوالعجبى كرد و بساطى كشيد
هامش
( 1 ) .D: + شعر ؛F،GوJ: + بيت
( 2 ) .CوI: مشاعيل
( 3 ) .I: خلوتخانهء
( 4 ) .G: ارادت
( 5 ) .D: + شعر ؛F،GوJ: + بيت
( 6 ) .D: + ص
( 7 ) .F: مراياى
( 8 ) .D , FوJ: + را
( 9 ) .I: برگزيدن
( 10 ) .G: + شعر