است .
و عشق چيزى از من باقى نگذاشته است ، مگر غم و اندوه و رنجورى و شدّت بيمارى .
شعر از ابن فارض است .
ص 102 ، س 1 - 4 : أسرّت تمنّى حبّها . . . :
نفس من تمناى حبّ او را نهانى با سرّ من گفت در حالى كه رقيب عقل در ميان نبود و نفسم سرّ مرا به اين راز مخصوص كرده بود .
پس بيمناك شدم از راه يافتن آن سخن به ديگر بخشهاى وجودم و عبارت اشك من راز مرا آشكار گردانيد .
شعر از ابن فارض است .
ص 102 ، س 8 : و يطرف طرفى . . . :
اگر چشمم آهنگ نگاهى كند ، پلكهايش فروبسته گردد و اگر دستم به سوى انبساط گشوده آيد ، باز داشته شود .
شعر از ابن فارض است .
ص 102 ، س 16 - 17 : همچو چنگم . . . :
شعر از سعدى است .
ص 102 ، س 19 : أَمَّنْ يُجِيبُ
. . . :
يا آنكه بيچارهء درمانده را پاسخ گويد ؟ ( النّمل 27 / 62 )
ص 102 ، س 19 : أَ تُهْلِكُنا بِما
. . . :
آيا ما را به سبب كردار نادانان ما هلاك مىكنى ؟ ( الأعراف 7 / 155 )
ص 102 ، س 21 و ص 103 ، س 1 : و عين المخطئين هم . . . :
آنان چشم خطاكارانند و اولين كسانى نيستند كه گناه مىآورند و توبه مىكنند .
و تو زندگانى آنان هستى كه بر ايشان خشم گرفتهاى ، دورى از زندگانىشان براى آنها شكنجهاى است ( نديدن تو براى شكنجهء آنها كافى است ) .
شعر از متنبى است .
ص 103 ، س 4 : فيغبط طرفى . . . :
پس هنگام ذكر معشوق ، چشم من بر گوشم غبطه مىخورد ، همچنانكه بازماندهء وجودم حسد مىورزد به آنچه معشوق از وجود من فانى كرده است .
شعر از ابن فارض است .
ص 103 ، س 9 : و كم ذنب يولّده . . . :
چه بسا گناهى كه ناز و كرشمه آن را زاده است و چه بسا دورى و هجرانى كه زادهء نزديكى است .