سرفرازى هدايت مىكند و سخن چين و نمّام از سر غيرت ، مرا بيهوده و هذيان مىگويد .
شعر از ابن فارض است .
ص 90 ، س 12 - 15 : عشق ورزيدم و . . . :
شعر از سعدى است .
ص 90 ، س 16 : أضحت تدلّ بكثرة العشّاق :
آشكارا به فراوانى عاشقانش مىنازيد .
ص 90 ، س 17 - 18 : أغار عليك من مرّ النسيم :
به گذشت نسيم بر تو نيز غيرت مىورزم .
ص 91 ، س 2 - 3 : فعرّض إذا ما . . . :
هنگامى كه بر بان ( نام درختى ) و حمى ( قرقگاه معشوق ) گذشتى ، سر بسته و به كنايه سخن گو و مبادا كه فراموش كنى و « زينب » را بر زبان آورى .
تو را از اين مسمّا اشارهاى كافى است ، او را مصون و پوشيده به جلالش واگذار .
ص 91 ، س 10 : بىواسطهء آب مى . . . :
از غزلهاى عماد فقيه است .
ص 91 ، س 12 - 13 : فكأن عذلك . . . :
سرزنش تو مانند شتر محبوب من است كه او را با خود مىآورد ، چنان كه گويى گوش من چشم من است كه او را مىبيند .
شعر از ابن فارض است .
ص 91 ، س 15 : أدر ذكر من . . . :
ذكر كسى را كه دوست مىدارم تكرار كن - هر چند با سرزنش من - كه سخن گفتن از محبوب ، بادهء من است .
شعر از ابن فارض است .
ص 92 ، س 1 : أخالف ذا فى لومه . . . :
به اقتضاى پرهيزكارى با لاحى در سرزنش كردنش همپيمان شدم ، چنان كه از سر بيم با پستى و لئامت واشى مخالفت كردم .
شعر از ابن فارض است .
ص 92 ، س 7 : فيملي علىّ الشوق . . . :
شوقم براى من مىخواند و اشكم مىنوشت .
ص 92 ، س 9 - 14 : و عنوان شأنى ما . . . :
سر فصل و عنوان حال من بود كه بخشى از آن را براى تو آشكار كردم ؛ اظهار آنچه در تحت اين عنوان است فراتر از توان من باشد .
اگر عيادتكنندگان مرا ، مقام مكاشفه بودى و آنان از لوح محفوظ در مىيافتند آنچه را كه عشق از من باقى گذاشته ،
هرآينه ديدگان آنها چيزى از من نمىديد مگر روحى در ميان جامههاى ميّت .
شعر از ابن فارض است .
ص 93 ، س 3 : صبر كن اى دل . . . :
شعر از سعدى است و مصراع دومش چنين است :
چارهء