گشت ؛ و گوشهاى كه [ 489 ب ] مضيق تزاحم قواى متخالفه و تنگناى تراكم اهواى متناقضه بود ، به فضاى بىاقصا و هواى باصفا مبدّل گشت « 1 » ،
تعانقت الأطراف عندي و انطوى * بساط السّوى عدلا به حكم السّويّة
لاجرم رايات فتح مطلق ، متوجّه آن صوب گشت و سرادق جلال ختمى كمالى را ، روى سوى آن طرف شد .
فىالجمله ، از تتابع لواعج نيران حرمان و تصادم سيلاب درد و باران احزان ، از تعيّنات تفرقه احوال و تشخّصات ذى اظلال نه عين ماند و نه اثر . لاجرم ، محطّ اشعّهء آفتاب معارف تاب عشق گشت « 2 » .
واجب كند چو عشق مرا كرد دل خراب * كاندر خرابهء دل من تابد آفتاب
منطوى شدن احكام عاشقى و معشوقى و ظاهر شدن سلطان عشق بإطلاقه
يعنى چون تراكم غمام ظلام انجام - كه بموجب « 3 » ظهور تنوّعات ظلال هيولانى و تعيّنات مخيّلات حدثانى بود - به ميامن تباشير صبح طلعت معشوقى از مملكت حقيقت عاشق منقشع گشت ، هنگام آن شد كه آفتاب اطلاق اشراق عشقى از افق مبينش - كه مركز رايات محامد سبحانى همان است و مورد آيات فرقانى قرآنى همان - سر برزند و مقابلات كواكب كونى و مناظرات سيّارات امكانى ، از مناطق ظهور به [ 490 الف ] مكامن اختفا فروروند « 4 » .
فأفنى الهوى ما لم يكن ثمّ باقيا * هنا من صفات بيننا فاضمحلّت « 5 »
* *
هامش
( 1 ) .D: + ش ؛F: + بيت ؛GوJ: + شعر
( 2 ) .FوG: + بيت
( 3 ) .B , C , D , G , HوJ: + موجب
( 4 ) .DوG: + ش ؛F: + بيت ؛Jاز اينجا به بعد را ندارد و به جاى آن دارد : تمّت الكتاب الگلشن بعون الملك ذو المنّ اللّهم اغفر لنا بحقّ الحسين و الحسن .
( 5 ) .D: + ش ؛F: + بيت ؛G: + فرد