و لو جليت سرّا على أكمه غدا * بصيرا ، و من راووقها يسمع الصّم
اگر آن باده ، نهانى بر نابينايى مادرزاد جلوهگر شود ، آن نابينا بينا گردد ، و از زلال آن باده ، گوش گران شنوا شود . ( ابن فارض ) 267
أ إخوان صدق فديناكم * فمحيا فؤادي محياكم
و لولاكم ما عرفنا الهوى * و لو لا الهوى ما عرفناكم
اى ياران راستى ! جانهايمان فداى شما باد كه حياتبخش قلب من ، رخسارهء شماست .
اگر شما نبوديد ، عشق را نمىشناختيم ، و اگر عشق نبود ، شناساى شما نبوديم 42
نسيت كلّ طريق كنت أعرفه * إلّا طريقا يؤدّيني لربعكم
هر راهى را كه مىشناختم ، فراموش كردم ، مگر راهى كه مرا به محلّت شما مىرساند 26
و شغلتم كلّي بكم فجوارحي * و جوانحي أبدا تحنّ إليكم
همگى مرا به خود مشغول و آرزومند كرديد . پس اعضا و اندامهاى من هماره مشتاق شمايند 208
عليك بها صرفا و إن شئت مزجها * فعدلك عن ظلم الحبيب هو الظّلم
بر تو باد كه آن ( شراب ) را خالص بخواهى ؛ كه اگر آميختگىاش را خواستى ، عدول تو از آب دهان حبيب ، خود ظلم است ( ابن فارض ) 21
أراك تسأل عن نجد و أنت بها * و عن تهامة هذا فعل متّهم
مىبينم كه از نجد و تهامه مىپرسى ، حال آنكه خود در آنجا گرفتهاى ؛ اين شيوهء زشت و نكوهيدهاى است 43
أدر ذكر من أهوي و لو بملامي * فإنّ أحاديث الحبيب مدامي
فلي ذكرها يحلو على كلّ صيغة * و لو مزجوه عذّلي بخصامي
مكرّر گردان ذكر كسى را كه دوستش دارم ، و لو با سرزنش كردن من ؛ كه سخن گفتن از محبوب ، شراب من است .
ذكر او به هر صورتى كه باشد ، براى من شيرين است ؛ هر چند نكوهشگر من آن را با دشمنى من بياميزد ( ابن فارض ) 19 ، 113 ، 208
و لم أدر من يدري مكاني سوى الهوى * و كتمان أسراري و رعى ذمامي
نمىدانم چه كسى بجز عشق ، جايگاه مرا مىداند و از نگاهداشت اسرارم و حفظ پيمانم آگاه است .
( ابن فارض ) 106