أباحت دمي إذ باح قلبي بحبّها
هنگامى كه قلب من محبّت معشوق را آشكار كرد ، او خون مرا مباح دانست 198
ما ترى آ لرقّة و صفاء * هي في كأسها أم الكأس فيها
به علت زلالى و صافى به چشم نمىآيد و معلوم نمىشود كه باده در جام خويش است يا جام در باده ! 115
و تورّع من التّورّع فيها
از پرهيزكارى در عشق او پرهيز كن 72
[ ما كلّ معلوم يباح مصونه ] * و ما كلّ ما أملت عيون الظّبا يروى
هر آنچه آشكار شد [ تعرض به ] حريم او مباح نمىشود و هر چه را چشمان آهوان برخواند ، روايت نمىشود 64 ، 209
[ و نذيمهم و بهم عرفنا فضله ] * فبضدّها تتبيّن الأشياء
[ عيب آنها را برمىشماريم و به وسيلهء ايشان برترى او را مىشناسيم . ] موجودات با اضداد خود شناخته و آشكار مىشوند ( متنبى ) 152 ، 307
العين صادقة و السّمع كذّاب
چشم راستگوست و گوش دروغگو 60
عذّبوا فالعذاب في الحبّ عذب
شكنجه كنيد كه شكنجه ديدن در عشق شيرين و گواراست 65
ما في الهوى خطر يهاب و يرهب * إلّا ولي منه الأشدّ الأصعب
يحلو لدىّ مريره و يلذّ لي * مكروهه و عذابه يستعذب
خطرى ترسناك و بيمانگيز در عشق نيست ، مگر آنكه شديدتر و سختتر از آن را من دارم .
[ بااينهمه ] تلخى آن مرا شيرين آيد و ناخوشايندىاش لذتم بخشد و عذابش برايم گوارا باشد 174
بنت كرم زفت لكلّ كريم * ما على نفسه النّفيسة صعب
دختر رزى ( شرابى ) كه ارمغان مىآورد براى شخص بزرگوار و بخشنده آنچه را كه بر نفس نفيس او دشوار است 89