[ 501 ] اين زمان مبادا « 1 » كه تجاوز نمايى از خطّ مستقيم - كه صورت وحدت اعتدالى حقيقى است - و به اطراف انحرافات ميل كنى از براى شيوع تتبّع سايران اين طريق و ندرت وصول به هاديان اين راه و خمول نام و نشان ايشان ؛ كه بر مقتضاى « كم خبايا في الزّوايا » جواهر نفايس مطالب در كنج پيغولهء اختفا توان يافت و درر « 2 » شاهوار حقايق در قعر درياى خمول طلبند . پس « 3 » اگر هوس اين طريق دارى ، بايد كه فرصت از دست نگذارى و بر مقتضاى
أَنَّ هذا صِراطِي مُسْتَقِيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لا تَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبِيلِهِ
هيچ از خطّ مستقيم وحدت نشان عدالت نگردى و از شريعت قويم ، انحراف ننمايى ؛ « 4 »
راست رو باش به هر كيش كه باشى چون تير * ور شوى كژ چون كمان لايق قربان باشى « 5 »
*
نيست جز صدق دليل ره مؤمن به خداى * ور كسى را بِه از اين هست دليلى قل هات
[ 502 ] چه ، مبدأ ساير رقايق حقيقى و نسب وجودى منم ؛ و در نشأت ذرّى كه نسبت تعارف و ائتلاف صورت پذيرفت و ساير افراد عالم - كه اجزاى منند و در من ظاهرند - فروگرفت ، مبدأ انتشاء آن نسبت من بودم ؛ و اين نسبت محبّت و ولا از براى من بود ؛ و شير پستان جمع - كه رضيعان لبان محبّت از آن شيرگير و مست گشتهاند - از من روان گشته .
همه عالم تنست و من جانم * همه گيتى قفا و من رويم
اصل نُه چرخ و سه مواليدم * زبدهء چار طبع و شش سويم
* * *
[ 503 ] و أعجب ما فيها شهدت فراعني * و من نفخ « 6 » روح القدس في الرّوع روعتي
[ 504 ] و قد أشهدتني حسنها فدهشت « 7 » عن * حجاى ، فلم أثبت حلاى لدهشتي
( 40 الف )
هامش
( 1 ) . تب : مباد .
( 2 ) . ال : درّ .
( 3 ) . فر ندارد .
( 4 ) . فر : + بيت .
( 5 ) . فر : + شعر .
( 6 ) . ال : نفث .
( 7 ) . مب در اصل و نا : كه بر مبناى ال فر و شرح صائن الدين تصحيح شد .