[ 505 ] ذهلت بها عنّي بحيث ظننتني * سواى و لم أقصد سواء مظنّتي
[ 506 ] و دلّهني فيها ذهولي و لم أفق * علىّ و لم أقف التماسي بظنّتي
[ 507 ] فأصبحت فيها والها لاهيا بها * و من ولّهت شغلا بها عنه ألهت
[ 508 ] و عن شغلي عنّي شغلت فلو « 1 » بها * قضيت ردى ، ما كنت أدري بنقلتي
از غرايب اطوار و عجايب احوال كه در اين حضرت ختميّت نشان و اين مشهد جمعيّت ايوان روى نمود و به ديدهء شهود ادراك آن كردم و مرا خوش آمد در حالتى كه از نفخ روح القدس و نسبت رقابت آثار او دل من مىهراسيد و اين از خصوصيّت غرايب اين مقام و لزوم تعانق اطراف و جمعيّت اضداد اوست كه مزدحم شهود عاشق و رقابت رقيب و فرح « 2 » و فزع گشته ، « 3 »
هرگه كه دلم فرصت آن دم جويد * كز صد غم دل با تو يكى برگويد
ناگاه ستيزهء مرا چشم رقيب * چون ديدهء نرگس از زمين بررويد
[ 504 ] - و حال آنكه به من نمود حضرت معشوقى حسن خود را در آن حالت ، و مدهوش گردانيد مرا از عقل و هوش خويش ؛ چه ، از احاطت ابّهت و حشمت جمال معشوقى ، تعيّن عاشق متلاشى گشته ؛ چگونه احكام آن تعيّن و حلاى ظهور او را امكان ثبات و تقرّر باشد ؟
و تفصيل اين « حلى » كه عبارت از قواى صورى و معنوى خواهد بودن كه در طىّ مراتب اكتساب نموده ، در ابيات آينده تحقيق آن مىكند ؛ « 4 »
يا تو گُنجى درين ميان يا دوست * سايه با آفتاب نايد راست -
[ 505 ] يكى از جملهء غرايب احوال اين بود كه غافل شدم از حقيقت خود به واسطهء استغراق در آن حضرت ، به حيثيّتى كه گمان بردم كه من ديگرىام ؛ و در مقام سوائيّت و جريدهء غيريّت نام خود را ثبت كردم و طالب و متوجّه اين مظنّه گشتم و غير او را مقصد نساختم . « 4 »
هامش
( 1 ) . ال : فلن ، در حاشيه : فلو .
( 2 ) . فر : جزع .
( 3 ) . فر : + رباعى .
( 4 ) . تب فر : + بيت .