[ 491 ] پس هر آنچه وراى طور عقل « 1 » است - كه اوّل فيض « 2 » است از آن حضرت كه به صورت الاثر در مجالى تعيّنات ظاهر گشته و به اسم عالم موسوم شده - در اين موقف اتّحاد حقيقت ، مساوى آن چيزى است كه در تحت طور نقل واقع است و مسمّى به « توريه » است كه آخر مراتب تعيّنات خواهد بود ؛ چه ، صور حرفى كلامى مترتّب بر نشأت عنصرى است و آن اسفل السّافلين مراتب تنزّل است و به حكم فرمودهء
وَ الْأَرْضُ جَمِيعاً قَبْضَتُهُ
آخر قبضهء وجود است . « 3 »
تا جام جهاننماى در دست منست * از روى خرد چرخ برين پست منست
تا كعبهء نيست قبلهء هست منست * هشيارترين « 4 » خلق جهان مست منست
و در اين دو بيت ، اشارتى « 5 » اجمالى به اشتمال موطن شهودى او « 6 » مر ساير مراتب وجود را كرده ، بعد از اين به دلالت تفصيلى ملحق خواهد گردانيد . غافل نگذرد !
* * *
[ 492 ] لذلك عن تفضيله و هو أهله * نهانا على ذي النّون خير البريّة
[ 493 ] أشرت بما تعطي العبارة « 7 » و الّتي « 8 » * تغطّى فقد أوضحته بلطيفة
و از حكم اين تساوى مذكور و اقتضاى اين موطن بود كه حضرت ختمى كمالى محمّدى - صلوات اللّه و سلامه عليه - نهى فرمود اصحاب خود را كه تفصيل كنند او را ، با وجود اختصاص او به جهات تفضيل و اهليّت و استحقاق او مر وجوه ترجيح و تمييز ، بر يونس - عليه السّلام - در طريق عروج و مراقى كمال ؛ ازآنرو « 9 » كه مدارج قرب آن حضرت در حين عروج ، اعلى علّيّين جواهر مجرّده و انوار قاهره بود و از آن ذى النّون اسفل السّافلين طبايع و دياجير ظلمت نشان كثايف جسمانى .
اهل ذوق را از فحواى اين نكتهء « 10 » مثالى معلوم گشت كه صدرنشينان صفّهء صفا و
هامش
( 1 ) . ال : عقلى .
( 2 ) . ال : فيضى .
( 3 ) . تب : + بيت .
( 4 ) . تب : هشيارتر .
( 5 ) . ال : اشارت .
( 6 ) . ال ندارد .
( 7 ) . ال در حاشيه : الإشارة .
( 8 ) . ال : الّذي .
( 9 ) . ال : روى .
( 10 ) . در اصل : نكته .