وقت گشته ، به تجرّع قدحى از اين خمخانه منتشى مىشوند ، با مجاوران خانقه « 1 » هشيارى برابرند ؛ از آن روى كه همچنانكه ايشان به نشان حظيرهاى از حظاير مقامات - چون توكّل و صبر و غيره - محصور و مقيّد گشتهاند ، او نيز به رسم اين حضور ، مقيّد مانده و از آن تجاوز نمىتواند كرد ؛ « به هرچ از دوست و امانى چه زشت آن نقش و چه زيبا » .
[ 485 ] نه از قوم منند و مذهب من دارند آنانى كه هر دم در تحت حكم صفتىاند و احكام حجابيّت صفات ، ايشان را فروگرفته و به واسطهء آنكه بقيّهاى از نشان ايشان در ديوان اكوان باقى مانده ، بالضّروره مقهور آن احكامند و لحظة فلحظة در تحت فرمان صفتى محجوب مانده ، مغلوب اويند .
در كفى جام شريعت در يكى « 2 » سندان عشق * هر هوسناكى چه داند جام و سندان باختن
*
همّت دريا كشم خواهد كه دريايى كشد * كاندرو موجى نباشد هر زمان انداخته
* * *
[ 486 ] و من لم يرث منّي الكمال فناقص * على عقبيه ناكص في العقوبة
[ 487 ] و ما فيّ ما يفضي للبس بقيّة * و لا فىء لي يقضي علىّ بفيئة
[ 488 ] و ما ذا عسى يلقي جنان و ما به * يفوه لسان بين وحى و صيغة
هر كس كه به حكم قرابت ذاتى و رقيقهء محبّت اصلى ، وارث كمال من نشد ، آن در مقام قصور و نقصان است و سير او در مناهج طلب از جادّهء ترقّى منحرف و معكوس افتاده ، چندان چه به خطوات سعى راه مىسپرد ، در مهاوى بعد و عقوبت حرمان مىافتد . « 3 » ( 39 الف )
ترسم نرسى به كعبهاى اعرابى * كاين ره كه تو مىروى به تركستانست
[ 487 ] چه در اين طريق ، پاكبازيى كه اختيار من است ، در من هيچ بقيّهاى نگذاشته كه مرا به سوى حجابيّت و جزئيّت او كشد و كلّيّت حقيقت من بدان ملتبس « 4 » گردد و ظلّ
هامش
( 1 ) . فر مل : خانقاه .
( 2 ) . فر : بر كفى .
( 3 ) . تب : + بيت .
( 4 ) . تب : متلبّس .