تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرح نظم الدر ( شرح قصيده تائيه ابن فارض ) ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
هويداست » . و آنچه از من ابتدا كرده بود و به من بنياد نهاده ، هم به من بازگشت و به من آخر كرد كه
هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ
.
آن نقطه كه آخرين دورست * آن نقطهء اوّلست آخر
[ 475 ] و ساير ساجدانى كه جبين انقياد و اذعان بر خاك خضوع و خشوع نهاده‌اند از براى مظهر من ، همه « 1 » در خود مشاهده كرده‌ام كه اجزاى حقيقت منند كه نسبت متابعت كلّ را رعايت مىكنند . و چون اجزا از حيثيّت خويش معزولند از اجراى احكام ، بلكه مقطوع‌النّسبه‌اند از وجود ، پس ساير احكامى كه از ايشان مىنمايد كه ظاهر شده ، همه حكم كلّ باشد بالحقيقه . و از اين روست كه مرا محقّق و مقرّر شده كه در آدم ، مسجود من بودم و ساجدان و سجده نيز همه عين من بودند . « 2 »
آن را كه به خود وجود نبود * از وى اثر وجود مطلب
[ 476 ] به ديدهء عيان ديدم روحانيّت اجسام ارضين و كثايف اسفل السّافلين ، در عين جواهر مجرّدهء ملأ اعلى و انوار قاهرهء اعلى علّيّين ، كه جمله در رتبت برابرند و در منزلت متساوى ؛ چنانچه « 3 » مكرّرا « 4 » مقرّر شد كه در اين موطن ، غايت بعد نهايت قرب است ؛ و شيخ محيى الدّين را - قدّس سرّه - در قطعه‌اى باشد اين معنى كه « 5 » :
فاعرفه تعرف أنّ ظاهر ظاهر * هو عين باطن باطن إذ لم يزل
فاكشف فهذا غامض في غامض * قد جلّ عن شرح و عن ضرب المثل
* * *
[ 477 ] و من « 6 » أفقي الدّاني اجتدى رفقي الهدى * ( 38 ب ) و من فرقي الثّاني بدا جمع وحدتي
[ 478 ] و في صعق دكّ الحسّ خرّت إفاقة * لي النّفس قبل التّوبة الموسويّة
[ 479 ] فلا أين بعد العين و السّكر منه قد - * أفقت و غين الغين بالصّحو أضحت
هامش
( 1 ) . فر : هم . ( 2 ) . تب : + بيت . ( 3 ) . تب : چنان كه . ( 4 ) . فر : مكرّر . ( 5 ) . تب : در اين معنى قطعه‌اى باشد كه . ( 6 ) . تب : في .