[ 241 ] فكلّ مليح حسنه من جمالها * معار له ، بل حسن كلّ مليحة
[ 242 ] بها قيس لبنى هام بل كلّ عاشق * كمجنون ليلى ، أو كثيّر عزّة
[ 243 ] فكلّ صبا منهم إلى وصف لبسها * بصورة حسن ، لاح في حسن صورة
چون محال است كه مظاهر مقيّدهء جزئى از اين رو منسوب اليه حسن - كه از لواحق كلّيّت و اطلاق است - شوند ، ضرورة هر خوبرويى كه خلعت حسن بر قامت تعيّن او راست آيد ، اگر به دو نسبت كنند ، آن نسبت صحيح نباشد و آن اضافت درست نبود ؛ بلكه بر سبيل عاريت ، او آلت ظهور اين معنى بوده باشد ؛ و همچنين هر مليحهاى كه به حسن موسوم است .
عشق مشّاطهايست رنگآميز * كه حقيقت كند به رنگ مجاز
تا به دام آورد دل محمود * بطرازد به شانه زلف اياز
[ 242 ] پس بر اين تقدير ، « قيس » كه بر « لبنى » عاشق مىنمود ، او فى الحقيقة اسير جمال مطلق بود . بلكه هر عاشقى كه كمند عشق در گردن جان او افتاد ، هم از رقايق اطلاق آن حضرت تواند بود ؛ همچنانكه « مجنون ليلى » و « كثيّر عزّه » و غيرهم . « 1 »
در ديدهء هر عاشق ، او بود همه لايق * و اندر نظر وامق عذرا همه او ديدم
[ 243 ] و نيز هر يك از اين عاشقان سرگشته ، « 2 » مشتاق و مايل به سوى آن « وصف لبس » حضرت معشوق « 3 » به صورت حسنى مطلق كلى - كه در مطلق حسن صورت واضح و لايح است - شدند . « 4 » و مراد به « وصف لبس » اينجا آن هيئت مجموعى است كه حضرت وحدت حقيقت را با نسب متكثّرهء وصفى وجهى پيدا شده ؛ و بدان كثرت ، وحدت حقيقت و وحدت كثرتنما از نظر كوتهبينان عالم محجوب مانده . « 5 »
عروس حسن تو را هيچ در نمىبايد * به گاه جلوه مگر ديدهء تماشايى
* * *
هامش
( 1 ) . فر : + بيت .
( 2 ) . ال : سرگشتهء .
( 3 ) . ال : معشوقى .
( 4 ) . نا مل : شد .
( 5 ) . فر : + بيت .