خود را مستسعد وصول به حقيقت كلّيّت و مستعدّ استيفاز به اتّصال حضرت احاطت غايت جمعيّت آيت خود مىتوانى گردانيد ، به تعيّن جزئى خويش باز ممان ؛ و بستهء احوال و اوضاع پسنديدهء او مشو ؛ و عاشق صفات خوب و مفتون افعال مرغوب او مباش ؛ و معجب به نفس آن تعيّن جزوى « 1 » و موقوف وراى آن پوشش غرور و جهالت بر مقتضاى
گنج در آستين و مىگرديم * گرد هر كوى بهر يك مثقال
متحقّق ممان ؛ « كه نزد اهل بصيرت كه داردت معذور ؟ »
دانه چيدن چه مروّت بود ؟ آخر مكنيد * كه اميران دو صد خرمن و صد خرواريد
[ 239 ] پس طريق آن است كه دور كنى از ملاحظه ، تعيّنات تفرقه شعار ضلالت آثار ، تا در حقيقت جمعيّت احاطت بر تو گشاده گردد كه ترتيب مقدّمات جمعيّت و مشاهدهء آن در عين تفرقه ، منتج راه راست گروهى است كه به تحقيق « 2 » دعوى اتّحاد ، متّحدى گشتهاند . ( 26 الف )
ما بين ضال المنحنى و ظلاله * ضلّ المتيّم و اهتدى بضلاله
وَ وَجَدَكَ ضَالًّا فَهَدى
.
[ 240 ] و فاش كن دعوى اطلاق جمال را ، و آن كه حسن نيست مگر از آن محبوب حقيقى ؛ « 3 » « در حسن رخ خوبان پيدا همه او ديدم » . و قائل به تقييد حسن مشو و نسبت آن به مظاهر جزئى صورى مكن از براى ميل به مزخرفات ارباب صورت و تصحيح نسبت به بىمعنيان صورتآراى زينتپرست ؛ « 4 »
با چنين لالهرخان روح چرا نفزايند * با چنين معصرهاى غوره چرا افشارند
چه ، بر نظر ارباب بصيرت و دوربينان عالم حقيقت پوشيده نيست كه مظاهر مقيّده - من حيث هي هي - در مكامن عدم برقرار خودند ؛ چگونه نسبت حسن بديشان توان كرد ؟
لا ترم في شمسها ظلّ السّوى * فهي ظلّ و هي شمس و هي فى
* * *
هامش
( 1 ) . مل : جزئى .
( 2 ) . فر نا : تحقق .
( 3 ) . فر : + ع .
( 4 ) . فر : + بيت .