در افعال و اعمال و احتجاب معشوق از او به وعده و وعيد و تحقيق معنى قرب در عين بعد كه بر او مترتب است .
قوله : « النار سوط » الى اخره . يعنى آتش حرمان و سوزش هجران تازيانهاى است از آن عشق كه مادهء استعداد عاشق را در حركت آرد تا رهنورد مراقى « 1 » قربش تيز كام گردد و به سوى معشوق بشتابد « 2 » . « در عشق زنده بايد كز مرده هيچ نايد .
قوله : « اريد وصاله » الى اخره يعنى من كه عاشقام وصال او مىخواهم كه معشوق است و او دورى من مىخواهد پس حكم قهرمان عشق بر من اين شد كه من ترك مراد خود كنم از براى آنچه او خواسته يعنى آن خواهم كه او خواهد « 3 » .
اگر مراد تو اى دوست نامرادى ماست * دگر مراد دل خويشتن نخواهم خواست
قوله : « لانى فى الوصال » الى اخره . يعنى من از براى آن فراق را دوست مىدارم و آن را بهتر از وصال مىدانم كه در وصال من بندگكىام از بندگان « 4 » نفس خود چرا كه در خدمت او استادگى نمودهام و مراد او به دو رسانيدهام .
و در دورى و هجران بندهء مخدوم و محبوب خودم كه مراد « 5 » او را استادگى مىنمايم ؛ و شك نيست كه به محبوب « 6 » مشغول شدن و در بندگى او استادگى نمودن بههرحال كه باشد بهتر از مشغول به نفس خود شدن است و مراد او دادن . و اگر چه اين حال گران است بر نفس و ليكن حكم عشق اين است « 7 » .
مگس قند و پروانه آتش گزيد * هوس ديگر و عاشقى ديگر است
لمعهء بيست و سوم
عشق را آتشى است الى اخره . در بيان كمال تجريد و تفريد عاشق و
هامش
( 1 ) - ب : مراقى تير كام .
( 2 ) - ب : مصراع .
( 3 ) - ب : فرد .
( 4 ) - ب : از بندگان نمودهام و مراد .
( 5 ) - ب : كه او را .
( 6 ) - دم : و شك نيست به محبوب مشغول .
( 7 ) - ب : فرد .