از براى آنكه فقر كمال بندگى است و بندگى بىاحتياج صورت نبندد . و تمام تحقيق اين سخن آن است كه بنده بودن شخص عبارت از بىاختيارى او است و چون بنده ترقى نمايد در مراقى كمال بندگى ، آن بىاختيارى احتياج شود . و اين احتياج ذاتى او شود ، چنانچه حيوانيت كه ذاتى ديگر اشخاص است .
و اين كمال بندگى را فقر خوانند و اين را نيز بدايتى هست و نهايتى بدايتش احتياج مطلق است كه ذاتى او باشد . و اين معنى وقتى صورت بندد كه شخصى دربند آن باشد كه اضافت چيزى به خود كند تا در آن چيز احتياج او ثابت گردد . و چون هيچ چيز ندارد در همه محتاج باشد . و معنى احتياج مطلق اين است . و ليكن اين شخص چون به كمال خود متحقق گردد و بداند كه چون هيچ ندارد آن نسبت و همى نيز كه مبدأ احتياج او شده هم نبايد كه باشدش پس چون بدين مقام رسيد « 1 » به كمال نيستى خود متحقق گشت احتياج نماند ، استغنا لازم آيد « 2 » « همه باشى چو هيچ گردى تو » . آن كمال فقر است و از اين حرف روشن مىشود معنى : « اذا تم الفقر فهو اللّه و كاد الفقران يكون كفرا » . و ديگر اشارات كه در اين باب صادر شده تحقيق بسط آن را مجالى بيش از اين بايستى .
قوله : « متى عصفت » الى اخره . در شرح قصيده مبين گشته .
لمعهء بيست و يكم
عاشق بايد كه بىغرض الى اخره . در بيان سلوك عاشق و تمييزى « 3 » كه او را گزير نيست از آن در سلوك يعنى تفرقهء ميان بعضى اعمال كه مرضى « 4 » است شرعا و بعضى كه نامرضى است و تحقيق آن به حسب مشارب .
لمعهء بيست و دوم
شرط عاشق آن است الى اخره . در بيان معنى تكليف عاشق سالك
هامش
( 1 ) - ب : رسد .
( 2 ) - ب : ع .
( 3 ) - ب : و تمييز .
( 4 ) - ب :
موضييست .