اين است كه هر دو چيز « 1 » كه ميانهء ايشان در عالم ظهور نزديكى نباشد بلكه دورى و تقابل بود چنانچه سپيدى و سياهى و مرگ و زندگى « 2 » و هستى و نيستى . البته ميانهء اين هر دو چيزى ديگر بالضرورة پيدا شود كه جامع صفات آن هر دو باشد ، چنان كه رنگ سبز و سرخ كه جامع است ميانهء سپيدى و سياهى ، و خواب كه جامع است ميانهء مرگ و زندگى ، و امكان كه جامع است ميانهء هستى و نيستى و آن را به زبان اصطلاح برزخ مىخوانند ، چنانچه ناظم به آن اشارت كرده در آنجا كه گفته « 3 » .
از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نيست گويى مى * يا مدام است و نيست گويى جام « 4 »
تا هوا رنگ آفتاب گرفت * رخت بربست از ميانه ظلام
روز و شب باهم آشتى كردند * كار عالم از آن گرفت نظام
هرگاه كه اين نكته روشن گشت ، پس پوشيده نماند بر طالب فطن كه ميانهء اين دو طرف متقابل كه عبارت از عاشق و معشوق است البته جامعى باشد و آن اول برزخى است كه جامع است ميانهء باطن و ظاهر ، چنانچه در هيچ چيز از صورت و معنى فروگذاشت نكرده كه آن را در خود به خودى خود نموده . و آن حضرت را به زبان اصطلاح حقيقت محمدى خوانند و از وجه حبيب در اينجا همان خواسته و در اين حضرت چون هرچه هست همه عين خوداند و تفرقه و تمييز كه كارخانهء ظهور « 5 » و اظهار بىنفاد حكم ايشان صورت نمىبندد ، آنجا راه ندارد « 6 »
انا انت فيه و نحن انت و انت هو * و الكل فى هو هو فسل عمن وصل
چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند آشتى
هرآينه آن اقتضاى مذكور را از حضرتى ديگر كه در آنجا باطن از ظاهر
هامش
( 1 ) - ب : هر دو چيز ميانهء .
( 2 ) - ب : مرگ زندگى و هستى .
( 3 ) - ب : ابيات
( 4 ) - ب :يا مدام است و نيست گوئى جام * همه جام است و نيست گوئى مى( 5 ) - ب : كارخانه ظهور بىنفاد .
( 6 ) - ب : شعر .