مقدمه
شك نيست كه هر علمى كه در صدر تأليف و ضبط مىآرند « 1 » ، او را از موضوعى « 2 » كه تحقيق احوال او كنند « 3 » در آن علم و از چگونگى او بحث و جستوجو « 4 » كنند ، ناگزير خواهد بود ، چنانچه « 5 » در اين علم كه از حقيقتى « 6 » واحده بحث مىكند « 7 » كه « 8 » : « منزه باشد از تعيين و تمييز » و ساير چيزها كه موجود شده ، در « 9 » هر عالم كه هست از پرتو نور او است « 10 » :
هرچه از كائنات گيرد رنگ * جمله در خاك پاش مىبينم
و اين حقيقت را هر طايفهاى از صوفيان به عبارتى و اشارتى از او نشان مىدهند و بعضى از متأخران آن را به عشق تعبير كنند چنانچه مصنف گويد « 11 » :
عشقم كه در دو كون مكانم پديد نيست * عنقاى مغربم كه نشانم پديد نيست
ز ابرو و غمزه هر دو جهان صيد كردهام * منگر بدان كه تير و كمانم پديد نيست
و ديگر گفته « 12 » :
عشق است كه هم مى است و هم جام * عشق است مى حريفآشام « 13 »
و اين اصطلاح از اصول نقلى و وجوه مناسبات عقلى مؤيدات دارد ، چه در قرآن مجيد وارد شده معنى دوستى به وجهى كه شامل خدا و بنده است در آيهء كريمهء
« فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ »
يعنى البته زود باشد كه
هامش
( 1 ) - ن : مىآورند .
( 2 ) - ب : موضعى .
( 3 ) - ب : كند .
( 4 ) - ب ، ن ، دم : جستوجو ناگزير .
( 5 ) - ن : چنان كه .
( 6 ) - ن : حقيقت .
( 7 ) - ن ، دم : مىكنند .
( 8 ) - ب : مصراع .
( 9 ) - دم : در عالم .
( 10 ) - ب : فرد .
( 11 ) - ب : بيت .
( 12 ) - ب : گفت .
( 13 ) - ب : عشقست مى حريفآشام - عشقست كه هم مى است و هم جام .