كه ابو تراب را مريدى بود عظيم و گرمرو و صاحب وجد بود . ابو تراب پيوسته گفتى كه چنين كه تويى تو را بايزيد مىبايد ديد . روزى مريد گفت كسى كه هر روز صد بار خداى بايزيد را بيند بايزيد را چه كند ؟ ابو تراب گفت : چون تو خدا را بينى به قدر خود بينى و چون پيش بايزيد بينى به قدر بايزيد بينى . در ديده تفاوت است . نه صديق را رضى اللّه عنه يك بار متجلى خواهد شد و جملهء خلق را يك بار ؟
اين سخن بر دل مريد آمد و گفت برخيز تا برويم . هر دو بيامدند به بسطام . شيخ در خانه نبود . به آب رفته بود . ايشان برفتند . شيخ را ديدند كه مىآمد سبويى آب در دست و پوستينى كهنه در بر . چون چشم بايزيد بر مريد ابو تراب افتاد و چشم مريد ابو تراب بر شيخ ، در حال بلرزيد و بيفتاد و جان بداد . ابو تراب گفت شيخا يك نظر و مرگ ؟ شيخ گفت : ابو تراب در نهاد اين جوان كارى بود كه هنوز وقت كشف آن نبود ، در مشاهدهء بايزيد آن معنى يكبارگى كشف شد . طاقت نداشت فرورفت . زنان مصر را نيز چنين افتاد طاقت جمال يوسف نداشتند دستها را بهيكبار قطع كردند از آن كه خبر نداشتند » ( تذكرة الاوليا / 169 )
ص 17 س 12 . محمد زاهد -
درويش محمد زاهد اهل ريورتون بخارا بوده است و از مريدان قديمى بهاء الدين نقشبند . دو سه حكايت ازو در انيس الطالبين ( ورق
a
14 ،
a
63 ،
a
67 ) نقل شده است .
اين داستان محمد زاهد كه در قدسيه نقل شده است در انيس الطالبين نيامده ، ولى ترجمهء عربى آن در آثار متأخر چون الحدائق الوردية / 137 و الانوار القدسية / 137 و جامع كرامات الاوليا 1 / 244 نقل شده است .
ص 19 س 10 - 13 . چون چنين خواهى . . . جزا -
مثنوى مولوى 2 ( دفتر چهارم ) / 278
ص 19 س 19 . چون ولى را . . . -
مثنوى مولوى 1 ( دفتر اول ) / 102 . ضبط مثنوى :
اوليا را هست قدرت از إله * تير جسته باز آرندش ز راه
ص 21 س 7 . خمدان -
« خمدان : داش و كورهء خشتپزى و سفالپزى ( برهان ) . « الاتون يستعار . . .
الاجر و يقال له بالفارسية خمدان . . . » ( المغرب للمطرزى ) « فرمودند فرزند