خويش برخاستم كبرياى او بيامد و بجاى كبر من بنشست و اكنون دم كبر او مىزند و من در ميان نيستم و نقلست از سلطان العارفين بايزيد بسطامى قدس اللّه روحه الغرر 190 كه فرمود : هركه مرا ديد از رقم شقاوت ايمن شد و حضرت خداوندگار ما قدس سره مىفرمايد :
بيت
به من نگر كه بجز « 1 » من بهر كه درنگرى 191 * يقين بود كه ز نور خداى بىخبرى
و در غزلى ديگر مىفرمايد :
به من نگر به دو رخسار زعفرانى من 192 * به گونهگونه علامات آن جهانى من
و در جاى ديگر مىفرمايد :
آنچه مىآرد ز وصفت اين زمانم « 2 » در دهن * 193 بر مريد مرده خوانم اندر اندازد كفن
خود مريد من نميرد كاب حيوان خورده است * وانگهان از دست كه از ساقيان ذو المنن
گر براندازت ز رويت باد دولت پردهاى * از حيا گل آب گردد نه چمن ماند نه من
صورت صنع « 3 » تو آمد ساعتى در بتكده * گه شمن بت مىشد آن دم گاه بت مىشد شمن
و در غزلى ديگر ازين حال و بيان عنايتى و تعلقى كه دربارهء مريدان و معتقدان داشت مىفرمايد :
هامش
( 1 ) - در اصل : بحز
( 2 ) - خ ل : زمان اندر
( 3 ) - در اصل : صنعى