گفت در هجو « 1 » شان حق بىچون * « وَ الشُّعَراءُ يَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ »
همچنان كلام حضرت خداوندگار ما قدس سره بااينهمه كه سر توحيد و سراسر لب تحقيقست حضرت ايشان دايما از آن حال برائت مىطلبيدند و استدعاى صمت مىكردند ، كما قال رضى اللّه عنه :
كى باشد اى گفت زبان من از تو مستغنى شده * 183 با آفتاب معرفت در سايهء شاه آمده
يا رب مرا پيش از اجل فارغ كن از علم و عمل * خاصه كه علم منطقى در جمله افواه آمده
و در موضعى ديگر در بيان آنكه كلام دريا مثال او نسبت به حال او حجابست ، چنان كه تقرير مىفرمايد رضى اللّه عنه :
بيت
پرده است بر احوال من اين گفتن و اين قال « 2 » من * 184 اى ننگ گلزار ضمير از فكرت چون خار من
يا رب به غير اين زبان جان را زبانى ده روان * در قطع و وصل وحدتت « 3 » تا بگسلد زنار من
روزى برون آيم ز خود فارغ شوم از نيك و بد * گويم صفات آن صمد بىنطق در انبار من
و باز مىفرمايد رضى اللّه عنه :
بشستم دست از گفتن طهارت كردم از منطق * 185 حوادث چون پياپى شد وضوى توبه بشكستم
هامش
( 1 ) - در اصل همچو
( 2 ) - خ ل : و اقوال
( 3 ) - خ ل : وحدت