اى كه ازين تنگ قفص مىپرى * رخت به بالاى فلك مىبرى
زندگى تازه ببين بعد ازين * چند ازين زندگى سرسرى
در هوس مشتريت عمر رفت * ماه ببين و بره از مشترى
دلق شپشناك درانداختى * جان برهنه شده خود خوشترى
در عوض دلق تن چارميخ * بافتهاند از صفت ششترى
جامهء اين جسم غلامانه بود * گير كنون پيرهن مهترى
مرگ حياتست و حياتست مرگ * عكس نمايد نظر كافرى
جملهء جانها كه ازين من شدند * حى و نهانند كنون چون پرى
گشت سواره فرس غيب جان * بازرهيد از خر و از خرخرى
سوخت درين آخر دنيا دلت * بهر وجوه جو اين لاغرى
پرده چو برخاست اگر اين خرت * گردد زرين تو درو ننگرى
بر سر درياست چو كشتى روان * روح كه بود از تن خود لنگرى
گرچه جدا گشت ز دست و ز پا * فضل حقش داد پر جعفرى
خانهء تن گر شكند هين منال * خواجه يقين دان كه به زندان درى
چون كه ز زندان و چه آيى برون * يوسف مصرى و شه و سرورى
چون برهى از چه و از آب شور * ماهىاى و معتكف كوثرى
باقى اين را تو بگو زانكه خلق * از تو كنند اى شه من باورى
شرح
( 271 ) ص 112 س 9 :در پردهء خاك اى جان عيشيست به پنهانى، اين بيت مطلع غزليست كه در نسخهء كليات چاپ لكنهو در ص 809 آمده و در آنجا چنين ضبط شده است :