فروخورد مه و خورشيد قطب هفت فلك را * سهيل جان چو برآيد ز سوى ركن يمانى
دمى قراضهء دين را بگير و زير زبان نه * كه تا بنقد ببينى كه در درونه چه كانى
فتادهاى به دهنها همىگزيدت مردم * لطيف پخته چو نانى بدان هميشه جبانى
چو ذره پاى بكوبى كه نور دست تو گيرد * ز سرديست وز ترى كه همچو ريك روانى
تو بر نهاى كه برآئى چرا بهانه به يارى * كه پيش گلهء شيران تو نرشير شبانى
چراغ پنج حست را بنور دل بفروزان * حواس پنج نمازست و دل چو سبع مثانى
همىرسد ز سماوات هر صبوح ندائى * كه ره برى بنشانى و گرد ره بنشانى
شكر به پيش تو آمد تو برگشاى دهن را * چرا ز دعوت شكر چو پسته بسته دهانى
سپس مكش چو مخنث عنان عزم كه هستت * دو لشكرست كه در وى تو پيشرو چو شبانى
بگير طبلهء شكر بخور بطبل كه نوشت * مكوب طبل فسانه چرا حريف زيانى
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى ) — صفحة 245
مساهمون: فريدون بن احمد سپهسالار
ص٢٤٥