استغفار كرده ، از جرات و بىادبى خويش پشيمان گشتند و از چاه حيل بحبل لا حول بيرون آمدند و دانستند كه اگر اين نوبت در تيه ضلالت فروشوند دست رد بر سينهء قبول ايشان خواهند زد و
« خَسِرَ الدُّنْيا وَ الْآخِرَةَ »
خواهند شد . لاجرم زود به توبه مشغول گشتند و توبهء ايشان به محل اجابت مقرون شد ، كه
« اسْتَغْفِرُوا رَبَّكُمْ إِنَّهُ كانَ غَفَّاراً »
و سلطان ولد از صفت آن حال بيان مىفرمايد :
شعر
چون شنيدند هر دو زارى را 318 * ساز كردند چنك يارى « 1 » را
در گشادند و راهشان دادند * قفلهاى ببسته بگشادند
توبههاشان قبول شد آن دم * شاد گشتند و رفت ازيشان غم
شيخ شد باز از همه خشنود « 2 » * باز از نو گناهشان بخشود
عمر ده روزشان هزاران شد * بلكه خود بىشمار و پايان شد
چون از روى باطن حضرت خداوندگار را با شيخ تعلقى و موانستى تمام بود در ظاهر بنسب « 3 » خواست كه مواصلت متصل گردد . لاجرم دخترش را جهة حضرت سلطان ولد بخواست 319 و نسب فرزندان خود را به سلالهء ايشان متصل گردانيد . حضرت خداوندگار مدت ده سال تمام با شيخ صلاح الدين صحبت فرمود و تمامت اصحاب و عزيزان فوائد و موايد دو جهانى از ايشان حاصل كردند . ناگاه شيخ را در عين كمال رسيده ، 320 نقش « 4 » بىارادتى بر صفحهء دل مكتوب گشت . چون به خويش آمد از
هامش
( 1 ) - در اصل جنگ و خ ل : جنگبازى
( 2 ) - در اصل : خوشنود
( 3 ) - خ ل : به نسبت
( 4 ) - در اصل : نقشى