دانست و برآن موجب بشرف ارادت مخصوص گشت و به سعادت نظر همايونشان ملحوظ شد . تا عاقبت از جملهء كاملان صاحب هدايت و عنايت گشت ، چنان كه حضرت خداوندگار مىفرمايد بيض اللّه وجهه :
شعر
كار زركوبان چو زر كردى چو زر 307 * شه صلاح الدين كه تو صد مردهاى
و در غزلى ديگر مىفرمايد :
شعر
مطربا اسرار ما را بازگو 308 * قصههاى جانفزا را بازگو
ما دهان بربستهاى امروز ازو * تو حديث دلگشا را بازگو
مخزن انا فتحنا برگشا * سر جان مصطفى را بازگو
چون صلاح الدين صلاح جان ماست * آن صلاح جانها را بازگو
و حضرت سلطان ولد قدس سره در مثنوى خويش مىفرمايد كه :
قطب هفت آسمان و هفت زمين 309 * لقبشان بود صلاح الدين
310 در وصال خدا قوى كامل * نظرش كرده سنك را قابل
نور خور از رخش خجل گشتى * هركه ديديش ز اهل دل گشتى
چون ورا « 1 » ديد شيخ صاحبحال * برگزيدش ز جملهء ابدال
رو به دو كرد جمله را بگذاشت * غير او را خطا و سهو انگاشت
گفت آن شمس دين كه مىگفتيم * بازآمد بما چرا خفتيم
گفت از روى مهر با ياران * نيست پرواى كس مرا بجهان
من ندارم سر شما برويد * از برم با صلاح دين گرويد
هامش
( 1 ) - در اصل : درا