بعد از غيبت مولا شمس الدين تسكين و آرام به حضرتشان يافتند . چنان كه سلطان ولد مىفرمايد :
بيت
شورش شيخ گشت ازو ساكن 311 * و آنهمه رنج گفتوگو ساكن
شيخ با او چنان كه با آن شاه * شمس تبريز چنان كه خاصهء إله
312 خوش درآميخت همچو شير و شكر * كار هر دو ز همدگر شده زر
جماعت حسودان چون قربت « 1 » او را بيش از حد مشاهده كردند باز بحقد و حسد مشغول گشتند و عداوت آغاز كردند و از غايت قساوت « 2 » و نهايت شقاوت حضرت او را بجهل منسوب مىكردند و از حقايق لدنى او بىخبر بودند ، چنان كه حضرت سلطان ولد مىفرمايد :
شعر
باز در منكران غريو افتاد 313 * باز درهم شدند اهل فساد
گفته با هم كزين يكى رستيم * چون نگه مىكنيم در شستيم
اينكه آمد ز اولين بترست * اولين نور بود وين شررست
كاش كان اولينه « 3 » بودى باز * شيخ ما را رفيق و هم دمساز
همه اين مرد را همىدانيم * همه هم شهرييم هم خوانيم
نه ورا خط و علم و نى گفتار * بر ما خود نداشت اين مقدار
خاص خاص خداى را عامى * گفته آن قوم جاهل از خامى
بىخبر زينكه عالم ايشانند * همچو چشمه ز علم جوشانند
علمشان آمد از جهان عدم * ز آن كتابى كه خوانده بود آدم
هامش
( 1 ) - در اصل : قربت
( 2 ) - در اصل : قساوت
( 3 ) - خ : اولين