به يوسف آمد چون نوبت نبوّت و ملك « 1 » * جلال و زيب جمالش به ملك گشت سَمر « 2 »
چو بر « 3 » گذشت ز عمر عزيز او صد و بيست * بشد نقاب بقايش از آن رخ چو قمر « 4 »
ز بعد يوسف ايوب « 5 » صابر آمد باز * به دهر بد صد و هفتاد و كرد عزم سفر
يا به قصه ايوب « 6 » صابر مسكين * بلاى كرم كشيد و نخفت بر بستر
بشكر بود بسى سال تا خلاصى يافت * به امر خالق بىچون و واحد اكبر
چو از جهان سوى دار البقا بشد ايوب * شعيب آمد با « 7 » دختران نيكاختر
دويست و پنجه و چارش « 8 » ز عمر چون بگذشت * بشد شعيب و عيال كليم شد دختر
كليم آمد و با او نشان « 9 » معجز حق * عصا و لوح و كلام و ذكر كف انور « 10 »
بقاى او چو به صد سال و بيست و سه برسيد « 11 » * ز شربت اجل آخر بخورد يك ساغر « 12 »
زدند آنگه سكه به دولت داود « 13 » * كجا « 14 » گرفت ازو دهر زيب و زينت و فر
بقاش بود نود سال ناگهان « 15 » روزى * عقاب مرگ بكند از هُماى عمرش پر « 16 »
هامش
( 1 ) ديوان : ازو يافت باز نوبت ملك .
( 2 ) آ : شمر .
( 3 ) ديوان : درگذشت .
( 4 ) گ ، آ ، ل ، ن : بقانا كه از .
( 5 ) ن . و ايوب .
( 6 ) آ ، ب ، ت ، ل ، ن ، گ : اين سه شعر بالا ندارد ، و اين ابيات از روى ديوان ناصر خسرو نوشته شد .
( 7 ) ن : و با .
( 8 ) ن : چهارش .
( 9 ) ل : نه نشان . ن : نشان و . ديوان كليم آمده خود با نشان معجر .
( 10 ) ديوان : و كف رخ انور .
( 11 ) ت ، گ ، ل ، ن : بقاى او بد صد سال و بيست سال و سه سال .
( 12 ) ديوان : ز جام مرگ به ناكام خود يك ساغر .
( 13 ) ديوان : زدند سكه پس آنكه به دولت داد .
( 14 ) گ : كه تا گرفت .
( 15 ) ديوان : جهان .
( 16 ) ديوان : از ندو : عمرش سر .