محدّد ، از تعريف و تحديد آن أبكم است ، و غايت تعريف معرّف مر هر دو را اين باشد كه : « الوجود عدم العدم ، و العدم ، عدم الوجود » به آفتاب توان ديد كآفتاب كجاست ؟
و دليل بر آن كه [ البته بايد كه آن وجود مطلق حق باشد ؛ و وجودات متعيّنهء مختلفهء متكثّرهء موصوفه به خفا و ظهور ، جمله منتهى به آن وجود مىگردد ، آنچه در اين محلّ ، بر سبيل اختصار ، گفته مىشود ] اين است كه : موجوداتى كه اطلاق اسم وجود بر آن مىكنيم ، تمايز افراد آن از يكديگر به اضافات است و بس .
چنان كه گويى : وجود عالم ، و وجود حيوان ، و وجود انسان ، و امثال اين از اعراض و جواهر ، و اوصاف چون وجود سواد و بياض و عقل و جسم ، و علم و جهل كه اين جمله به وجود متّحدند و به ماهيّت مختلف ؛ و هيچ يكى را ، وجودى زايد بر - حقيقت خود نيست ؛ از بهر آنكه هر يكى ، موجود به وجوداند . كه اگر آن را وجودى غير از حقيقت خود باشد ، باز ما را بحث در آن وجود باشد ؛ و همچنين اگر مىروى ، به « تسلسل » كشد ؛ و اگر باز گردى به « دور » انجامد ؛ و دور و تسلسل هر دو باطل است .
پس ، منتهى گردد به آنكه وجود آن چيز از موجودى لذاته « 6 » باشد ؛ چنان موجودى كه او قابل عدم نباشد ؛ از بهر آنكه اين قاعدهاى است مستمرّه ؛ و ضابطهاى است مستقرّه كه مىبايد كه قابل وجود او با مقبول باشد معا ؛ پس اگر آن وجود را قابليّت عدم باشد ، لازم آيد كه موجودى معدوم باشد معا ؛ و اين محال است .
[ چرا ، كه عدم ، ضدّ وجود است ؛ و جمع بين المتضادّين ، محال ] .
پس ، منتهى شد به وجودى كه آن واجب الوجود لذاته باشد ؛ و آن جز وجود حق نيست .
يا گويى كه حق جز آن وجود نيست ؛ و اين معنى ، نزد ترك اضافات و
هامش
( 6 ) - ن : واجب الوجود لذاته ( ت )