زلف مشكينت چرا آشفته شد چون كار من * يا ترا كاريست كو آشفته كارى ديگرست
بارها گفتم كه دل برگيرم از مهرت و ليك * بار عشقت بر دلم اينبار بارى ديگرست
گرچه چين پيوسته در ابروى مشكينت خطاست * در خم زلف تو هر چين زنگبارى ديگرست
شيرمردان را اگر آهو شكارست اين عجب * كاهوى چشم ترا هردم شكارى ديگرست
از جهان خواجو طريق عاشقى كرد اختيار * بختيار آنكس كه او را اختيارى ديگرست
137 [ آن نه رويست مگر فتنهء دور قمرست ]
ح
آن نه رويست مگر فتنهء دور قمرست * وان نه زلفست و بناگوش كه شام و سحرست
ز آرزوى كمرت كوه گرفتم هيهات * كوه را گرچه ز هر سوى كه بينى كمرست
مردم چشمم ارت سرو سهى مىخواند * روشنم شد كه همان مردم كوتهنظرست
اشك را چونكه به صد خون جگر پروردم * حاصلم از چه سبب زو همه خون جگرست
نسبت روى تو با ماه فلك مىكردم * چو بديدم رخ زيباى تو چيز دگرست
حيف باشد كه به افسوس جهان مىگذرد * مگذر اى جان جهان زانكه جهان بر گذرست
اشك خونين مرا كوست جگرگوشهء دل * زين صفت خوار مداريد كه اصلى گهرست
قصهء آتش دل چون به زبان آرم از آنك * شمع اگر فاش شود سرّ دلش بيم سرست
هرك را شوق حرم باشد از آن ننديشد * كه ره باديه از خار مغيلان خطرست
گر به شمشير جفا دور كنى خواجو را * همه سهلست ولى محنت دورى بترست
همه سرمستيش از شور شكرخندهء تست * شور طوطى چه عجب گر ز براى شكرست
138 [ ز آتشكده و كعبه غرض سوز و نيازست ]
ش
ز آتشكده و كعبه غرض سوز و نيازست * وانجا كه نيازست چه حاجت به نمازست
بىعشق مسخّر نشود ملك حقيقت * كان چيز كه جز عشق بود عين مجازست
چون مرغ دل خستهء من صيد نگردد * هرگاه كه بينم كه در ميكده بازست
آنكس كه بود معتكف كعبهء قربت * در مذهب عشّاق چه محتاج حجازست
هرچند كه از بندگى ما چه برآيد * ما بنده آنيم كه او بندهنوازست
دائم دل پرتاب من از آتش سودا * چون شمع جگرتافته در سوز و گدازست
مىسوزم و مىسازم از آن روى كه چون عود * كار من دلسوخته از سوز بسازست