ز بحر شعر مر او را بسى غنيمتهاست * كه از لطافت خواجو سفينه پرگهرست
134 [ اينهمه مستى ما مستى مستى دگرست ]
س
اينهمه مستى ما مستى مستى دگرست * وينهمه هستى ما هستى هستى دگرست
خيز و بيرون زد و عالم وطنى حاصل كن * كه برون از دو جهان جاى نشستى دگرست
گفتم از دست تو سرگشتهء عالم گشتم * گفت اين سر سبك امروز ز دستى دگرست
تا صبا قلب سر زلف تو در چين بشكست * هر زمان بر من دلخسته شكستى دگرست
كس چو من مست نيفتاد ز خمخانهء عشق * گرچه در هر طرف از چشم تو مستى دگرست
تا برآمد ز بناگوش تو خورشيد جمال * هر سر زلف تو خورشيدپرستى دگرست
چون سپر نفكند از غمزهء خوبان خواجو * زانكه آن ناوك دلدوز ز شستى دگرست
135 [ جان هر زندهدلى زنده به جانى دگرست ]
س
جان هر زندهدلى زنده به جانى دگرست * سخن اهل حقيقت ز زبانى دگرست
خيمه از دايرهء كون و مكان بيرون زن * زانكه بالاتر ازين هر دو مكانى دگرست
در چمن هست بسى لاله سيراب ولى * ترك مهروى من از خانهء خانى دگرست
راستى راز لطافت چو روان مىگردى * گوئيا سرو روان تو روانى دگرست
عاشقان را نبود نام و نشانى پيدا * زانكه اين طايفه را نام و نشانى دگرست
يك زمانم به خدا بخش و ملامت كم گوى * كاين جگرسوخته موقوف زمانى دگرست
تو نه مرد قدح و درد مغانى خواجو * خون دل نوش كه آن لعل ز كانى دگرست
136 [ بوستان طلعتش را نوبهارى ديگرست ]
ح
بوستان طلعتش را نوبهارى ديگرست * چشمم از عكس جمالش لالهزارى ديگرست
از ميان جان من هرگز نمىگيرد كنار * گرچه هر ساعت ميانش در كنارى ديگرست
تا لب ميگون او درداد جان را جام مى * چشم مست نيمخوابش را خمارى ديگرست
عاشقان را با طريق زهد و تقوى كار نيست * زاهدى در مذهب عشّاق كارى ديگرست
اى كه در حسن و لطافت در جهانت يار نيست * تا نپندارى كه ما را جز تو يارى ديگرست