ماه نو چون ز لب بام بديدم گفتم * اى دل از چنبر اين ماه كجا خواهى جست
در قدح دل نتوان بست مگر صبحدمى * كه تو گوئى رمضان بار سفر خواهد بست
خون ساغر به چنين روز نمىشايد ريخت * رك بربط به چنين وقت نمىبايد خست
ماه روزهست و مرا شربت هجران روزى * روز توبهست و ترا نرگس جادو سرمست
هيچكس نيست كه با شحنه بگويد كه چرا * كند ابروى تو سردارى مستان پيوست
وقت افطار بجز خون جگر خواجو را * تو مپندار كه در مشربه جلّابى هست
115 [ بشكست دل تنگ من خسته كزين دست ]
س
بشكست دل تنگ من خسته كزين دست * مشاطه سر زلف پريشان تو بشكست
دارم ز ميان تو تمنّاى كنارى * خود را چو كمر گرچه بزر بر تو توان بست
عمرى و به افسوس ز دستت نتوان داد * عمر ار چه به افسوس برون مىرود از دست
از ديده بيفتاده سرشكم كه به شوخى * بر گوشهء چشم آمد و بر جاى تو بنشست
تا حاجب ابروت چه در گوش تو گويد * كارد همه سر سوى بناگوش تو پيوست
اى دانه مشكين تو دام دل عشّاق * از دام سر زلف تو آسان نتوان جست
معذورم اگر نيستم از وصل تو آگاه * كآن را خبرست از تو كش از خود خبرى هست
گويند كه خواجو برو از عشق بپرهيز * پرهيز كجا چشم توان داشتن از مست
116 [ زلال مشربم از لفظ آبدار خودست ]
ش
زلال مشربم از لفظ آبدار خودست * نثار گوهرم از كلك دُرنثار خودست
من ار چه بندهء شاهم امير خويشتنم * كه هركه فرض كنى شاه و شهريار خودست
اگر حديث ملوك از زبان تيغ بود * مرا ز تيغ زبان سخنگزار خودست
نظر به قلّت مالم مكن كه نازش من * به مطمح نظر و طبع كان يسار خودست
توام به هيچ شمارى ولى به حمد اللّه * كه فخر من بكمالات بيشمار خودست
چو هست ملك قناعت ديار مألوفم * عنان عزمم ازآنرو سوى ديار خودست
ز چرخ سفله چه بايد مرا كه نام بلند * ز حسن مخبر و فرهنگ نامدار خودست
چرا بسيارى هركس توقعم باشد * كه هركه هست درين روزگار يار خودست
جهان اگرچه مرا بر قرار خود نگذاشت * گمان مبر كه جهان نيز برقرار خودست