تخطي إلى المحتوى الرئيسي

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
چيز خوشبوى . ( مردمان « خلخ » در جمال و حُسن ضرب‌المثلند ) . خَمرى : [ منسوب به خمر - سرخ ] . خورشيد قُندُزپوش : كنايه از چهرهء دَرخشانِ پوشيده در حجاب . [ قُندُز ] : علامت و نشان شب / تاريكى شب / نام ولايتى نزديك ظلمات / مى و شراب / سگ آبى . خيرى [ بر وزن پيرى ] : نام گُلى است و انواع آن بسيار است ، زرد ، سفيد ، سرخ و كبود - آن را خطمى نيز گويند . دال [ ج : دالان ] : عقاب سياه بزرگ كه پر او را بر تير نصب كنند . داو : نوبت بازى ( شطرنج ، نرد و مانند آنها ) ، نوبت قمار ، نوبت تيراندازى ، زياده كردن خصل قمار [ - خصل ] و آن از هفده زياده نمىباشد چه ازدياد آن بجز طاق نيست و مراتب اعداد منحصر است تا به نُه ( 9 ) پس ، داو اوّل يكى است و دوّم ، سه و سيّم ، پنج و همچنين هفت و نه و يازده تا هفده كه مرتبهء نهم اعداد است مىرود تا تمام شود - دعوى كارى - ادّعاى امرى . دُرج : جعبه‌اى كوچك كه در آن جواهر و زينت‌آلات و انواع عطر نهند ، صندوقچه ، طبله / ( كنايه از دهان ) . دُرج تنگ : كنايه از دهان معشوق است . دُرج گهر گشودن : كنايه از سخن نيكو نقل كردن است . در خطّ شدن : كنايه از غمگين شدن - از غصّه تغيير كردن . دُرُست : طلا و نقره / دِرهم و دينار و زر مسكوكِ تمام‌عيار / كامل - صحيح . دِرع : جامهء جنگى كه از حلقه‌هاى آهنى سازند - زره . دَستان : لقب زال پسر سام نريمان . دَقّ [ دَك ] : گدائى ، درخواست - خواهش سر بىمو - نوعى از لباس پشمينه - اعتراض و مؤاخذه در گفتار كسى . دَلق : لباسى كه از پوست دلق [ - دابهء كوچك كه به سمور مانَد ] سازند - لباس درويشى ، جامهء مرقّع . دُنُوّ : نزديك شدن - نزديك بودن . دوستكانى : شراب‌خورى با معشوق و به ياد دوستان ، پيالهء پر از شراب كه كسى در نوبت خود از روى محبّت و صدق و صفا به ديگرى دهد / پياله - ساغر . ذُبول : پژمردن .