38 [ طلع الصبح من وراء حجاب ]
ش
طلع الصبح من وراء حجاب * عجّلوا بالرحيل يا اصحاب
كوس رحلت زدند و منتظران * بر سر راه مىكنند شتاب
وقت كوچست و كرده مهجوران * خاك ره را به خون ديده خضاب
نور شمعست يا فروغ جبين * مىنمايند مهرخان ز نقاب
ناقه بگذشت و تشنگان دربند * كاروان رفت و خستگان در خواب
من چنان بيخودم كه بانگ جرس * هست در گوش من خروش رباب
جگرم تشنه و منازل دوست * از سرشكم فتاده بر سر آب
كنم از خون دل بروز وداع * دامن كوه پرعقيق مذاب
هردم از كوچگه ندا خيزد * كى رفيق از طريق روى متاب
برنشستند همرهان برخيز * باد بستند دوستان درياب
هيچ دانستهاى كه دوزخ چيست * دل بريان و داغ هجر عذاب
از مغيلان چگونه انديشد * هركه سازد نهالى از سنجاب
برفشان طرّهاى مه محمل * تا برآيد ز تيره شب مهتاب
دل خواجو ز تاب هجر بسوخت * مكن آتش كه او نيارد تاب
39 [ ديشب خبرت هست كه در مجلس اصحاب ]
ش
ديشب خبرت هست كه در مجلس اصحاب * تا روز نخفتيم من و شمع جگرتاب
از دست دل سوخته و ديده خونبار * يك لحظه نبوديم جدا از آتش و از آب
من در نظرش سوختمى ز آتش سينه * و او ساختى از بهر من سوخته جلّاب
از به سكه فشانديم دُر از چشم گهر ريز * شد صحن گلستان صدف لؤلئى خوشاب
در پاش فكندم سر شوريده ازآنروى * كو بود كه مىسوخت دلش بر من از اصحاب
ياران بخور و خواب به سر برده همه شب * وان سوخته فارغ ز خور و چشم من از خواب
او خون جگر خورده و من خون دل ريش * او مى بقدح داده و من دل به مى ناب
او بر سر من اشكفشان گشته چو باران * و افتاده من دلشده از ديده به غرقاب
من با غم دل ساخته و سوخته در تب * و او از دم دود من دلسوخته در تاب
چون ديد كه خون دلم از ديده روان بود * مىداد روان شربتم از اشك چو عنّاب