روحه العزيز - « 1 - » ، كه وى را شيخ عبد اللّه گفتندى ؛ و از انعام و اكرام خداوند در حقّ اين « 1 » ضعيف يكى ديگر آنست كه آن پير را دريافت ، و تلقين ذكر « 2 » او نيز بدين ضعيف رسيد . و او در ولايت نسا ، در كوهستانى كه بجانب كريستان باز دارد ، « 3 » نشست داشتى ، چنانكه مدّت سى سال بود كه « 4 » وى در آن كوه مىبود و درويشى چند كه در خدمت وى ملازمت مىنمودند . و بناء قوت ايشان از آن جمله نبود كه شبههء باشد ، زيرا كه ايشان پارگكى تخم قديمى « 5 » نگاه داشته بودند [ كه ] در آن بىآبه در زمين انداختندى و بدانقدر كه « 6 » حاصل آمدى قناعت كردندى و هم آنجا بدست خود آس كردندى و برآن روزگارى مىگذاشتندى . « 7 »
( 43 ) و ازين شيخ عبد اللّه كرامات بسيار ظاهر بودى ؛ و از عجايب « 9 » كرامات او يكى آن بود كه اين ضعيف مشاهده كرده است : در ولايت كريستان ديهى است كه آن را سرانى گويند ؛ جوانى بود از مهترزادگان اين ديه ، با هيكلى درشت و قوّتى عظيم . اتّفاق را در آن جوان جنونى پديد آمد ، چنان كه هركس را كه مىديد از وى در بيم هلاك مىافتاد ، و هولى و مهابتى در دل آنكس پديد مىآمد ؛ و نيز كسى را طاقت ضربت بازوى او نمىبود ، چنان كه مردم آن ديه از وى در رنج افتادند . اين شيخ عبد اللّه را - قدّس اللّه روحه العزيز - از حال وى خبر شد . برخاست و بدان ديه آمد . چون آن جوان مجنون را چشم بر وى افتاد ، منقاد او شد و سكونى در وى پديد آمد . چون شيخ را قصد مراجعت پديد آمد ، آن جوان مجنون نيز در خدمت او بدان كوه نقل كرد ؛ و تا آن شيخ در حيات بود ، آن جوان مجنون
هامش
( 1 - ) ( 17 ، 1 ) - اللّه روحه العزيزL: سرهN- -
( 1 ) - گفتندى وN: گفتندى -L- - خداوندL: + عز شأنهN- -
( 2 ) - ذكرL: -N- -
( 3 ) - در ولايت . . . بازداردL: در كوهستان بولايت نساN- -
( 4 ) - بود كهL: بود -N- -
( 5 ، 6 ) - از آن جمله . . . قديمىL: بر وجهى حلال بودى چنانكه پارهء تخم از قديمN- -
( 6 ) - در آن . . . انداختندىL: و در آن زمين بىآب مىانداختندN- - بدانN: آنL- -
( 7 ) - آمدىL: شدىN- - بران روزگارىL:
بدان روزگارىN- -
( 9 ) - از عجايب . . . تا صفحهء 23 ، سطر 19L: -N