صنيعه پرورش گوناگون مىدهند ، و بدست چندى از استادان گذر مىكند ، تا آينه مىشود . نفس انسانى بر مثال معدنى است كه از وى آهن گيرند و آينه سازند ، و ذهب و فضّه بيرون آرند ، كه « الناس معادن كمعادن الذهب و الفضّة » ؛ امّا چنان كه هر آهنى را جوهرى ديگرست ، چون تربيت مىيابد و بمقام آينگى مىرسد ، مناسب آن صفت كه در جوهر اوست جمال را باز مىنمايد ، نفس انسان نيز مناسب جوهرى كه در جبلّت او مركون است ، صفات ذات بارى ، سبحانه و تعالى ، در وى پرتو مىزند . بيت :
نظّارهكنانِ روى خوبت * چون درنگرند از كرانها
در آينه نقش خويش بينند * زينست تفاوت نشانها « 7 »
اينجا بنده را معرفت بارى ، عزّ اسمه ، حاصل آيد ، و بشناسد كه وى را از به هرچه آفريدند ، و در خلقت نقوش و نفوس آدم و آدمىزاد مطلوب و مقصود چه بوده است و وى را از كنم عدم بصحراى وجود آوردن سبب چيست ، و يا جماعتى مقرّبان حظيرهء قدس را ، كه زبان طعن بانكار
« أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِكُ الدِّماءَ »
برگشودند و سر بجيب مفاخرت برآوردند ، ادب ايشان بگو شمال
« إِنِّي أَعْلَمُ ما لا تَعْلَمُونَ »
« 12 » چرا بود ، يا خود در پيش آدم صفيّشان مستغفر به استغفار خطاب
« اسْجُدُوا لِآدَمَ »
« 14 » چرا كردند .
( 9 ) چون معرفت اين معانى در وجود انسانى جمع شود ، مردوار پاى در باديهء طلب نهد ، و مرغ همّت را در هواى « المرء يطير بهمّته كالطير بجناحيه » پرواز دهد ، و اسب هدايت را در ميدان هويّت او ، جلّ جلاله ، اندازد و مىدواند ، چنان كه سر بجنّات عدن و نعيم هشت بهشت فرونيارد و بكلّى روى از غير حقّ بگرداند ، و عاشقوار اين غزل مىسرايد بيت :
صنما ما ز ره دور و دراز آمدهايم * بسر كوى تو با درد و نياز آمدهايم « 21 »
هامش
( 7 ) ( 7 ، 8 ) - بحر هزج
- -
( 12 ) ( 12 ، 13 ) - سورهء 2 ( البقرة ) آيهء 28 / 30
- -
( 14 ) - سورهء 2 ( البقره ) آيهء 34
- -
( 21 ) - بحر رسل