ص 3 س 7 : الدنيا سجن المؤمن ، بخشى از حديث : الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر ، ( جامع الصغير ، ج 2 ص 16 / كنوز الحقائق ص 64 / احياء العلوم ، غزالى ، جزء سوم ، ص 197 )
مولوى :
اين جهان زندان و ما زندانيان * حفره كن زندان و خود را وارهان
در مقالات شمس ، تصحيح محمد على موحد ، ج 1 ص 204 داستانى درين معنى آمده است ، بدين قرار : يكى مىگريست كه برادرم را كشتند تتاران . دانشمند بود . گفتم كه اگر دانش دارى دانى كه تتار او را به زخم شمشير زندهء ابد كرد . الا مردگان و واعظان مرده ، آن زندگى را چه دانند بر سر تخت برآيند نوحه آغاز كنند . آخر الدنيا سجن المؤمن مىفرمايد . يكى از زندان بجست بر او ببايد گريست كه دريغ ، چرا جست ازين زندان ؟ زندان را تتاران سوراخ كردند يا سبب ديگر ، او برون جست نقل كرد من دار الى دار .
در ص 317 همين جلد ( مقالات شمس ) مطلبى ديگر دارد : مرا ازين حديث عجب مىآيد كه الدنيا سجن المؤمن كه من هيچ سجن نديدم . همه خوشى ديدم . همه عزت ديدم . همه دولت ديدم . اگر كافرى بر دست من آب ريخت همه مغفور و مشكور و مغفور شد .
اين حديث يادآور دو بيت معروفى است كه سراينده آن را نمىشناسم :
مرگ اگر مرد است گو نزد من آى * تا در آغوشش بگيرم تنگتنگ
من ازو جانى ستانم جاودان * او ز من دلقى ستاند رنگرنگ
و حافظ در اين ابيات به احتمال نظر به همين حديث داشته است :
حجاب چهره جان مىشود غبار تنم * خوشا دمى كه از آن چهره پرده برفكنم
چنين قفس نه سزاى چو من خوشالحانيست * روم به گلشن رضوان كه مرغ آن چمنم
ص 4 ب 5 - 6 ، آن عظيمى كه . . . اشاره به آيه 143 س 7 اعراف : . . .
فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً
، پس گاهى كه تابيد پروردگار او به كوه ، گردانيدش هموار ( پست ) و بيفتاد موسى بىهوش .