صفحه ( 94 ) - طحلب - - « عدس الماء » - « شعر الغزال » و نوعى از آن موسوم به :
« خزاز الصخر » ( شرح اسماء العقار رديف 152 و 170 )
طحلب ك « قنفذ » و يفتح اللام چغز لاوه كه به جهت دورماندگى آب پيدا شود . ( منتهى الارب ) .
سبزئى كه بر كنار و روى حوضها و جويها بندد چون پشمى بر روى آب افكنده ( لغتنامه نقل از ذخيره خوارزمشاهى ) .
مرحوم دهخدا نامهاى فارسى اين گياه را استقصا فرموده است و از آن جمله است :
سبزآبه ، خزه ، بزغسمه ، جل وزغ ، جامه غوك ، كشش جوى ، جامه خوابك .
( لغتنامه - طحلب )
صفحه ( 94 ) - لفاح - يبروح - يبروح الصنم - و به فارسى مردم گياه - و - مهر گياه - - و - استرنگ و سابيزك .
erogardnaM
فرانسه ) .
گياهى است كه به بادنجان ماند و آن نوعى از بوييدنى است زردرنگ صحرائى آن مانند آدمى نر و ماده مىباشد و خوردنش بيهوشى آرد و به بوئيدن نيز همان عمل كند ( لغتنامه ، لفاح )
و آن گياهى بود بر شكل و صورت مردم ماند در زمين چين رويد و هر كه آن گياه را بكند از زمين در حال بميرد . عسجدى گويد :
هند چون درياى خون شد چين چو دريا بار او * زين قبل رويد به چين بر شبه مردم استرنگ
( لغت فرس اسدى چاپ مرحوم اقبال - ص 267 / 268 )
و آن گياهيست مانند مردم و نگونسار بود و ريشه آن بجاى موى سر باشد نر و ماده بهم درآميخته و دستها در گردن يكديگر كرده و پاىها در هم محكم نموده گويند هر كس آن گياه را بكند هلاك مىشود پس بدين واسطه اگر كسى خواهد آن را بكند اول حوالى و اطراف آن را خالى مىكند و سگى گرسنه را ريسمانى بر كمر مىبندد و سر ديگر ريسمان را بر ريشه آن و قدرى گوشت در پيش آن سگ بدور مىاندازد تا به قوت آن سگ گياه از بيخ كنده مىشود و سگ بعد از چند روزى مىميرد و آن را سگكن به اين اعتبار مىگويند و بتازى آن را يبروح الصنم خوانند . . . و گويند . . . الخ ( برهان قاطع - استرنگ ) .
صاحب « شرح اسماء العقار » ذيل « يبروح » گويد :
« . . . هو اللفاح و هو تفاح الجن و يقال له بالفارسية « شابيزك » و يقال له ايضا « شابيزج » . . . و اسمه اليونانى « خماماميلن . . . » 10