نفس جوهرى است ابداعى نه تكوينى كه به ذات خويش زنده است و ميرنده نيست و مر او را حركت ذاتى است و مكان صورتهاى مجرد است و خداوند صفت است و دانشپذير است و پس از فناى جسد باقى است . « 1 »
برخى نفس را همان اعتدال مزاج گفتهاند .
نفس لطيفه مودعهاى است در قالب كه محل اخلاق مذمومه است همانطور كه روح محل اخلاق محموده است .
نفس صفتى است كه آرام نگيرد مگر به باطل .
نفس خائن و مانع عروج است و بهترين اعمال مخالفت با نفس است .
انسان از سه چيز ساخته شده است ؛ جسم ، نفس و روح .
اقسام نفس شش است : لوامه ، ملهمه ، مطمئنه ، اماره ، راضيه و مرضيه « 2 »
نمرود نينوس ، پادشاه كلده ( بابل ) ، بناى شهر بابل را به او نسبت دادهاند . وى معاصر ابراهيم پيامبر بوده است كه به دستور وى ابراهيم به ورگرم يعنى آتش سپرده شد اما آتش بر وى سرد گشت .
واجب الوجود لذاته موجودى كه وجود از ذات وى انتزاع شود و بتوان موجوديت را بذاته در مورد او حكم كرد . در نظر فلاسفه چنين موجودى وجود حقيقى و در نزد عرفا مرتبهء احديت نام دارد .
وجود وجود غير قابل تعريف است چه بديهى التصور است . و لذا با مترادفات مىشود آن را بيان كرد .
وصال اتصال به معشوق بعد از هجر و آن هنگامى صورت پذيرد كه سالك از خود غايب شود .
هامش
( 1 ) . زاد المسافرين ، ص 58 .
( 2 ) . مصطلحات عرفا